کتاب بوده در موردشا

یه روزم حضرت سلیمان داشته با یه مورچه حرف میزده , بعد مورچه بهش می گه این گندمو از دهن من بگیر بزار دمه دره لونه ام , دو قدم اونور تره , سلیمان نگاهی به مورچه می کنه و می گه : من پیامبرم فقط می تونم باهات حرف بزنم, نوکره بابات نیستم که ... از عان روز مورچه با سلیمان قهر می کند و دیگر محل سگ به او نگذاشت

کتاب انبیا - جلد 123456 - فصل کسشر گفتن سلیمان با حیوانات 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O