خدا اینجوریاس

یه بارم یه پیزنه تو خیابون جلومو گرفت گفت: 
پسرم منو از خیابون رد کن می خوام برم اونور 
خیلی پیر بود، دلم به حالش سوخت
خیابونم خیلی شلوغ بود همه ماشینا با سرعت می اومدن 
منم دستشو گرفتم که ردش کنم ، بردمش وسط خیابون تو لاین سرعت ولش کردم برگشتم 
نمی دونم چه بلایی سرش اومد ولی روحش شاد 
خیلی پیر بود داشت عذاب می کشید ، من صلاحشو بهتر از خوده کسمغزش میدونستم، تازه یائسه ام شده بود دیگه چیزی برای عرضه نداشت 
اولین بارم بود که خدایی می کردم 
خیلی حال داد، تازه فهمیدم چرا خدا داره همه رو می گاد 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O