داستان هفته - هفته سوم

روستایی فقیری که کیر کوچکی داشت از تنگدستی و سختی جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام، دیگر حتی کیرم راست نمی شود. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم و اصخر دامادم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند و خارمان را میگاید. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، دست و پایمان درون کُس و کون هم میرود. امروز که از خواب بیدار شدم دستم را تا آرنج درون کُس دختر 6 ساله ام دیدم، دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود. 

آخوند پرسید: 
مال داری؟ 
روستایی گفت: 
کیر کوچکی دارم ( شروع کرد به درآوردن کیرش که آخوند جلوی او را به زور گرفت)
آخوند : 
منظورم این است که از مال دنیا چه داری؟ 
روستایی گفت: 
همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس و یک پلی استیشن که اصخر دامام با خود آورده است. 
آخوند گفت: 
من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی و کُس نگویی. 
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد....

آخوند گفت: 
امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟! عجب گاوی هستیا !

آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی. 

صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد و وقتی صبح بیدار شدیم دیدم گاو حشری شده دارد اصخر دامادمان را می کند 

آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: 
امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. 

چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست! زیرا خر و گاو بسیار حشری شده اند و همه را در خانه کرده اند !

آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد! 

ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. 

روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم ولی اصخر ، زنم و دخترانم و مادرم دیگر به خانه باز نمی گردند آنها به گاو و خر اُنس گرفته اند و شبها در طویله میخوابند 

آخوند که کُس و کونش فر خورده بود دستان خود را به سمت خدا گرفت و گفت حتمن قسمت بوده و هر چه روستایی به آخوند فحش مادر داد آخوند خود را به کوچه علی چپ زد و وقتی دید که روستایی زیاد فحاشی می کند هندزفری فیلیپسِ خود را در گوش خود گذاشت و آهنگ یه چیزی بگو از آرمین 2afm را پلی کرد و لذت برد 

خوانواده آن مرد روستایی سالهاست در طویله زندگی می کنند و از کود حیوانی اغذیه می نمایند 



۵ نظر:

  1. هاهاهاهاهاهاها پــــــــــاره شدم پسر هاهاهاهاهاهاهاهاها خدا بود عاشقتم

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. قضیه این داستارو میدونی که نوید ، اینارو یکی دیگه نوشته ، من ریدم توش فقط در واقع کامل واسه خودم نیست داداش . اینا چاپ شده تو یه کتاب من هر هفته به یکیش میرینم / کتاب بهترین داستان کوتاه های ایرانی

      حذف
    2. هاهاهاها داستانش واسم آشنا بود اما نميدونستم اين كارو مي كني، اين كارا همه شون يه مغز خيلي قوي و خلاق مي خواد كه تو داريش،‌دمت گرم
      ( اين كه گفتي داستانو كامل خودت ننوشتي هم ارادتمو بهت بيشتر كرد!)

      حذف
  2. =))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

    پاسخحذف
  3. aaaaaaaaaaaaallllliiii bud avazi :* :))))))))))
    Jinxa

    پاسخحذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O