داستان های تاریخی - فصل قحطی

زلیخا روزی در خلوت خود داشت با آمِن هُـتلِ پنجم خداوندگار مصر دردُ دل میکرد که ناگهان یوزارسیفِ خوشگل وارد شد ، زلیخا که تمام تیکه های پسر بازی آن زمان را استفاده کرده بود ولی نتوانسته بود مخ یوزارسیف را بزند عذم خود را جذم کرد و تیکه آخر استاد را به یوزارسیف انداخت: 
زولی : برسونیم 
یوزی : نرینی ؟ 
زلیخا که بسیار از جواب یوزارسیف عصبانی شده بود جلو رفت 
زولی: فکر کردی گلزاری کسکش؟ 
یوزی: گلزار هفت جد و آبادته 
زولی: بیا برو تو کونم 
یوزی: برو دافی من کار دارم شر نشو 
زولی: تو که نه می کنی نه می خوری حداقل بیا بمال 
یوزی: خودتُ جرم بدی نمی کنمت 
زولی: به کیرم 
یوزی: مگه کیرم داری؟ 
زولی: به تو چه ؟
یوزی: تُـربچه 
زولی: همه ی شهر آرزوشونه منُ بکنن ، کُسم چاقه
یوزی: من حتی نگاشم نمی کنم 
زولی: من لخت میشم تو بو بکش 
یوزی: برو کسکش
زولی: پس نمی کنی ؟ 
یوزی: نه 
زولی: منم نفرینت می کنم ، ایشالله به حق پنش تن آل عبا خداوندگار آمن هُـتلِ پنجم بزنه مادرتو بگاد 
یوزی: خداوندگار بیاد سرشو بخوره 
زولی : بزار من بخورم 
یوزی: دیگه به من زنگ نزن . بای :* 
زولیخا که دوباره از یوزارسیف کیر خورده بود با خود عهد کرد که دیگر سمت او نرود و اصلن مرده شور کیره یوزارسیف را ببرد مرتیکه گلزار صفت، او شب به بستر رفت و خوابِ بدی دید ، صبح که بیدار شد به قصر پادشاه رفت و خواب خود را برای ایشان تعریف کرد ، پادشاه سریع دستور داد خر بفرستند دم خانه یوزارسیف تا یوزارسیف خر را کول کند و به قصر بیاید ، یوزارسیف تا خر را دید گفت این چه کاری است مگر من چه فرقی با بقیه مردم دارم ؟ چرا پادشاه برایم خر فرستاده است؟ چرا در شرایطی که مردم کیرخر هم ندارند تا بخورند شاه برای من خر می فرستد؟ همینطور ناراحت و نگران نزد پادشاه رفت و گفت چرا برایم خر فرستادید ؟ پادشاه گفت آخ ببخشید اصلن حواسم نبود که شما تُرک هستید ، به قرآنِ مجید قصد توهین قومیتی نداشتم ، حالا این حرف ها رو ول کن بیا بِسُک ببین زولیخا چی میگه ، یوزارسیف تا زلیخا را دید دستش را در دماغش کرد و قهر کرد ...
زولی: من برای منت کشی و جنده گری به اینجا نیامده ام 
پادشاه: زولیخا برای یوزارسیف امین تعریف کن چه خوابی دیده ای ؟ 
زولی: برای امین نمی گویم ولی برای یوزارسیف میگویم 
پادشاه: خاره بانمک بازی رو گاییدی حالا بگو چه خوابی دیدی
زولی: دیشب خواب دیدم که هفت کیر لاغر هفت کیر چاق را خورده اند 
یوزارسیف تا این را شنید سُجده کرد و ساعت ها گریه کرد ، مردم ساعت ها الاف و بیکار مثل اسب بالا سر آن حضرت ایستادند تا گریه به پایان برسد ، بعد از اتمام گریه پادشاه از یوزارسیف دلیل این گریه را جویا شد 
یوزی: این خواب تعبیر بدی دارد ای پادشاه، یعنی هفت سال فراوانیِ کیر در راه است و هفت سال قحطی ،  ما باید در این هفت سال فراوانی کیر بکاریم و ذخیره کنیم تا در هفت سال قحطی استفاده کنیم 
پادشاه : خارتو گاییدم چه خوابی دیدی زولیخا 
زولی: کسخلا کیرو که نمی شه کاشت 
یوزی: من با کمک پرودگارم کُس ننتم می کارم کیر که دیگه چیزی نیست در برابر قدرت پرودگار 
زولی: پس در هفت سال قحطی من سراغت می آیم و دو کیسه کیر دریافت می کنم 
یوزی: حله حاجی 
پادشاه: ای یوزارسیف مهربان ، حالا که آخر داستان است یک حرف آموزنده بزن که همه ایمان بیاوریم 
یوزی: خداوند بر همه کیر ها نظارت دارد ، او می خواهد با قحطی کیر مارا امتحان کند و ما باید با ذخیره کیرهایمان از این آزمون الهی سربلند بیرون بیاییم 
زولی: حالا چرا انقدر امتحان میگیره خدا ؟ 
یوزی: چون همانا خداوند کیر کفت و زورگوست 

همه ناگهان سجده کرده و ساعت ها گریه نمودند و گله گله مثل گوسفند به ایشان ایمان آوردند 

۸ نظر:

  1. عماما، چگونه به کسی که خود متجاوز است تجاوز کنیم؟
    بی تشکر از شما

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دهنتونُ گاییدم :))))))))
      فلن نمی رسم جواب بدم باشه بعد ؟

      حذف
    2. الان بگم نه نمی شه تاثیری هم داره؟ :دی

      حذف
  2. آلفرد زده تو كپى از وبلاگت :)))))
    فردا ميان اينجا پستاتو ميبينن ميگن كسكش چرا از آلفرد كپى ميكنى :))))
    گاييده شدى رفت عزيزم

    پاسخحذف
  3. کیر نداشتم تو دهنت شاشیدم از خنده :)))))))))

    پاسخحذف
  4. پيجشو پريوايت كرده نميشه لينك داد بايد فالوش كنى ولى همه دانستانايى ميذاره از رو وبلاگتن. مثه خواهر اصخر يا همين پست
    آدرس اينستاشم اينه: @zirnafi_3

    پاسخحذف
  5. پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره شدم خدا بود

    پاسخحذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O