داستان هفته - هفته ششم

فارمر فلمینگ کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند بود . یک روز ، در حالی که در جنگل مشغول جق زدن بود ، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید ، وسایلش را بر روی زمین انداخت و با کیری راست شده و دستانی تُف زده به سمت باتلاق دوید. 


پسری خوشگل با کون قلنبه و سفید وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود ، فریاد میزد و تلاش می‌ کرد تا خودش را آزاد کند . فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد. و بعد هم کمی با پسرک حال کرد ولی چون پسر نجات یافته بود اصلن برایش مهم نبود و با اینکه کرده شده بود باز از نجات یافتن خوشحال بود

روز بعد ، کالسکه‌ ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید . مرد اشراف ‌زاده خود را به عنوان پدر پسر کون تپل معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود. فارمر با خود گفت خارم گاییده است حتمن فهمیده من بچشُ کردم اومده کونم بزاره 

اشراف زاده گفت : می ‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی . 


فارمر فهمید پسر از کون دادنش چیزی نگفته و از نجات یافتنش حرف زده ، دستی به تخمش کشید و گفت : خواهش می کنم این حرفا چیه اشرف زاده :* 

اشراف زاده گفت: اشراف درسته اشرف کیه ؟ 

فارمر گفت: حالا هر چی بیا جلو :* 

اشراف زاده که دید اینجوریه دایورت کرد و او هم چند دو نقطه ستاره به فارمر تقدیم کرد و گفت پولش چند می شه بگید حساب کنیم؟  


کشاورز اسکاتلندی جواب داد : من نمی ‌توانم برای کاری که انجام داده ‌ام پولی بگیرم . در همین لحظه اصخر وارد کلبه شد . 

اشراف‌ زاده پرسید : پسر شماست ؟ 


کشاورز با افتخار جواب داد : بله اصخر پسر من است 

اشراف زاده گفت: اصخر؟ چرا اسمشُ گذاشتد اصخر؟ 

کشاورز گفت: به خودمون مربوطه و رید به هیکل مرد اشراف زاده


اشراف زاده: با هم معامله می ‌کنیم . اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند . اگر شبیه پدرش باشد ، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد. 

فامر فلمینگِ کشاورز فهمید می خواهند به جبران کردن آن پسر اصخر را بکنند ، نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که بجای خودش می خواهند فرزندش را بکنند و قبول کرد 


اصخر فلمینگ با هزینه آن اشراف زاده بزرگ شد و تحصیل کرد تا اینکه روزی پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر اصخر فلمینگ کاشف پنی سیلین مشهور شد ... 

سال ‌ها بعد ، پسر همان اشراف ‌زاده به ذات الریه مبتلا شد . 

فکر می کنید چه چیزی نجاتش داد ؟ 

بله درست حدس زدید اون نجات پیدا نکرد بلکه مُرد .

مرد اشراف زاده توقع داشت اصخر بتواند او را نجات دهد ولی پسرک بخاطر کون دادن در بچگی ایدز گرفته بود و درمان نشدنی بود ولی دکتران فکر می کردند ذات الریه گرفته است 

سِر الکساندر اصخر فلمینگ در مورد کشف پنی سیلین می گوید : من می خواستم اسم پنی سیلین را کیری سیرین بزارم ولی دوستان و آشنایان مخالفت کردند ، روحش شاد یادش گرامی ... 


۱ نظر:

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O