روایت های تاریخی : فصل قربونی

روزی ابراهیم مشغول راز و نیاز با خدای خویش بود ، که ناگهان از آسمان ندا آمد ...
ابی: چی می خوای ندا ؟ 
ندا: من از آسمان آمده ام 
ابی: اومدی بدی ؟ 
ندا: نه جاکش اومدم پیغام خدارو بهت بگم 
ابی: مگه جبرئیل فلج شده که تو اومدی؟ 
ندا: امشب عقد کنون جبرئیله واسه همین من اومدم
ابی: کارتُ زود بگو تا نکردمت 
ندا: خدا گفت فردا روز قربان است و برای خدا باید قربانی دهی 
ابی: یعنی چی باید قربانی دهم ؟ 
ندا : یعنی باید سره یه چیزی رو ببری 
( ابی دستش را روی کیر خود گرفت و بغض کرد )
ندا: منظورم کیرت نیست سگ توله ، منظورم یه آدمه ، سره یه آدمُ باید ببری و او را برای خدا قربانی کنی 
ابی: الان که دیگه کسی آدم نیست همه لاشی شدن 
ندا: زبون نریز دیوث ، برو اسماعیل رو بگیر قربونی کن ، خدا شوخی نداره اگه فردا اسماعیل قربونی نشه کونت پاره است 
ابی: اسمال پسرمه 
ندا: خدا مهم تره یا پسرت ؟ ( هر دو کمی به هم نگاه می کنند و میزنند زیر خنده ناگهان ساعقه میزند و در نزدیکی آنها خاره یک درخت کاج را میگاید ) 
ابی: عوه عوه معلومه شوخی نداره ، اگه اینجوریه حله من فردا اسمالو قربونی می کنم 
ندا: باشه پس من میرم 
ابی: امشبُ بمون 
ندا: شبی 200 تومن ، اگه بیشتر از یک نفر باشید نفری 50 تومن اضافه می شه ، مکان از خودم باشه 250 ، شهرستانم میام ولی پولشُ میگیرم اگه خوب ارضام کنی بهت تخفیف میدم ، اگه پایه ای یه شارژ بفرست تا بفهمم سر کاری نیست 
ابی: شارژ چیه ؟ 
ندا: شارژ ایرانسل دیگه 
ابی: کیرمم بهت نمیدم 
ندا: این کاره نیستی ، ما رفتیم 
ابراهیم که بعد از دیدن ندا راست کرده بود و از طرفی به کُشتن پسرش فکر می کرد راهی خانه شد و در راه زیر لب به همه انبیاء فحش خار مادر داد ، وقتی به خانه رسید دید اسماعیل مثل گوسفندان در حال خوردن غذاست و هر از چند گاهی از اینور خانه به آنور خانه می پرد و بع بع میکند ، آنگاه رو به آسمان کرد و گفت: این بچه است یا گوسفنده به ما دادی؟ و در همان لحظه بود که دلیل قربانی کردن این پسرش را فهمید ، رو بروی پسر نشست ...
ابی: می خوام یه چیزی بهت بگم پسرم 
اسی: بابا بزار برم برینم بیام بعد بگو 
ابی: بیا بشین کسکش می خوام حرف احساسی بزنم 
اسی: درمورد مامانه ؟ 
ابی: نه در مورد توئه 
اسی: چی شده ؟ من پسر شما نیستم ؟ تو بیمارستان با یکی دیگه عوض شدم ؟ 
ابی: چرا کُس میگی ؟ گوش بده ببین چی میگم 
اسی: چشم نبی خدا 
ابی: از طرف خدا ندا آمد ... 
اسی : ندا اومد ؟ چرا نیاوردی بکنیمش پس؟ 
ابی: گرون کرده جنده ، دارم گه می خورما ...
اسی: ادامه دهید نبی خدا 
ابی: گفت که خدا خواسته من تورا قربانی کنم 
اسی: منُ چه جوری بکنی ؟ قربانی ؟ از داگ استایلم سخت تره ؟ 
ابی: پوزیشن سکس نیست ، قربانی یعنی من تورو برای خدا ذبح کنم 
اسی: ذبح ؟ ذبح دیگه چه کوفتیه ؟ مثل آدم حرف بزن ببینم چی بلغور می کنی؟ 
ابی: یعنی سرتو با چاقو ببرم 
اسی: اگر خواست خدا این است من حرفی ندارم ، حالا می توانم بروم برینم ؟ 
ابی: آری پسرم ، ممنون که کول برخورد کردی 
اسی: خدا دانا و تواناست ، او بهتر میداند که من چه موقعی بگا برم بهتره 
ابی: قربون شعورت برم الهی :* 
اسی: چش و چالی 3>
اسماعیل خانه را به قصد رفتن به توالت ترک کرد ، ساعت ها گذشت و از اسماعیل خبری نشد ، ابراهیم به توالت رفت و وقتی در توالت را باز کرد دید جا تر است و بچه نیست، ابراهیم به پلیس زنگ زد و از چند آشنایی که در نیروهای زحمت کش دولت داشت کمک گرفت تا او را بیابد ، نیمه شب ایمیلی برای ابراهیم آمد که در آن نوشته شده بود اسماعیل را لب مرز گرفته اند و دارند به منزل می آورند، ظهر فردا ماشین برادران زحمت کش مرزبان در خانه ابراهیم رسید و اسماعیل را تحویل دادند ، ابراهیم همانجا با چاقو دو ضربه به اسماعیل زد که او را قربانی کند ناگهان جبرئیل با سرعت نور پایین آمد ...
جبی: خارتو گاییدم چرا با چاقو زدیش؟ 
ابی: ندا گفت باید قربونیش کنم 
جبی: قربونی کنی یعنی سرشُ ببری 
ابی: خب الان سرشم می برم ، بزار دوتا دیگه بهش بزنم قشنگ بی حال بشه الان مقاومت می کنه 
جبی: نمی خواد... گاییدی بچه رو ، این قراره بعد از تو نبی خدا بشه
ابی: یعنی قراره جای منُ بگیره ؟ 
جبی: آری این خواست خداست 
ابراهیم به سمت اسماعیل حمله کرد و چند ضربه چاقو به اسماعیل زد ، ماموران مرزبان به کمک جبرئیل ابراهیم را گرفتند ولی ابراهیم کوتاه نمی آمد و فحش خار مادر میداد به اسماعیل...
جبی: چرا بچه بازی در میاری ابراهیم ؟ 
ابی: اگه قراره جای منُ بگیره میکشمش
جبی: بعد از مرگت جانشینت میشه 
ابی: چرا زودتر نگفتی ؟ ( ابراهیم زیر گریه زد و سر پسرش را در بالین گرفت ، اسماعیل که خارش گاییده شده بود در بالین پدر گریه می کرد و جان میداد ) 
جبی: نگران نباشید الان خدا اسماعیلُ شفا میده ( گوشی  جبرئیل زنگ میزند او گوشی را برمیدارد و جواب میدهد بعد از چند لحظه قطع میکند) خدا میگه یه جوری زدی گاییدیش که حتی منم نمی تونم براش کاری کنم 
اسی: پدر مرا دعا کن ...
جبی: ابراهیم در آخر برایمان یک جمله آموزنده بگو جمع با صفاست 
ابی: خداوند رحمان و رحیم است و در هر کاری حکمتی نهفته است ، اگر اسمال چاقو خورد و محتویات روده بزرگش بجای اینکه از کونش در بیاد از شکمش بیرون ریخت حتمن خواست خدا بوده ، او می خواست به ما ثابت کند که عن فقط از کون در نمیاد و این بزرگترین درسی است که می توانیم از این داستان بگیریم  (بعد از شنیدن این جمله حتی خودِ خدا هم ایمان آورد و تا آخر عمر خدا پرست ماند )

جبی:  من میرم بچه ها ، دیشب عروسیم بود کمرم خالیه، الانم پاتختی داریم ، برم که مهمونا اومدن ضایه است نباشم . فلن :* 

اسماعیل را برای درمان به خارج از کشور بردند و نجات دادند و او بعد از پدر به پیامبری برگزیده شد ولی چیزی که همیشه در ذهن او باقی ماند مهر پدری و لطف خدا بود که تا آخر عمر نه تنها در ذهن او باقی ماند بلکه جای بخیه هاش روی بدنش نقش بسته بود


۱۶ نظر:

  1. با سلام وعرض کیر خر من تازه با دوس دخترم بهم زدم از همه دخترا بدم میاد راستیتش چطور میتوتنم به تمام دختران این مرز بوم تجاوز کنم؟
    ممدرضا از تبریز

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. بهترین راه تجاوز به دختران ایرن مرزو بوم تجاوز به دخترانه این مرزو بومه :)))
      کیرم تو سوالت :)))

      حذف
    2. خوب کسمغز چطوری همشو بگیرم تجاوز کنم؟

      حذف
    3. یکی یکی تجاوز کن دیگه . نفر به نفر . تک به تک

      حذف
  2. سگ تو روحت از بس خندیدم شاشم گرفت :|

    پاسخحذف
  3. خیلی عالی بود :)))))))

    پاسخحذف
  4. استاد من یه محقق امور تربیتیم تو اینکه چجوری افرادو مجبور کنم نچسن مشکل دارم میتونین تو این زمینه کمکم کنید.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دهنتو گاییدم :))))))))))
      اسمتو بزاری حتمن جواب میدم

      حذف
    2. محمد هستم از مشهد ممنونم از پاسختون استاد

      حذف
  5. دهنتو سرویس!
    :)))))))))))

    پاسخحذف
  6. واییییی خیلی خندیدم :))))))))) ممنون که کول برخورد کردی :))))))))))))))))))))))

    پاسخحذف
  7. سلام من دکتر مرادوند هستم مشکل مهمی دارم ببین کار ما یه جوریه منشی ها خودشون میان میدن پرستارا رو هم راحت میشه مخ زد و کرد همراهای مریضا که اصلا اومدن بیمارستان که به ما کس بدن خود مریض هارو هم خوب که شدن میکنیم مشکل با یکی از اساتید دانشگاه است که خانم دکتری بسیار کس و بسیار مغرور است و به هیچ کس نمیدهد چگونه میتوان استاد سابق خود را گایید ؟ راهی بجز تجاوز اگر هست بنمای

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. گاییدی . گاییدی . جواب میدم جواب میدم کسکش . انقدر اینو زیر پستای من کپی نکن . دیوث یه جا نوشتی کپی می کنی هی میذاریا . گاییدی . :))))))))

      حذف
  8. کانگورو خودم میام این دکتره رو میکنما!-_-

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دهنمُ گایید :)))
      باید جواب بدم دیگه :))))))

      حذف
  9. سلام دکتر مرادوند هستم ؟ الان که خیلی معروفم همه بهم میدن حتی سلبریتیا . چجوری میشه صاحب این وبلاگ رو کرد ؟ واقعا تو کفشم (کفش نه ، کَفِشَم ) . ممنون از شما . جواب ندی کونت پارس :)))

    پاسخحذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O