روایت های آموزنده - فصل فقر

روزی اصخر که بسیار ثروتمند شده بود، پسر بچه کوچکش را به ده برد ( منظور از ده - روستا می باشد نه 10 ، اصخر با بچش به دَه رفت ؟ اصن با عقل جور در میاد ؟ پس رفت به دِه ) تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. زیرا اصخر از کتک زدن فرزندان بیزار بود و همه چیز را عملی به فرزندان خویشتن نیشان میداد

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، اصخر از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ اصخر جونیور پاسخ داد:عالی بود پدر! 

اصخر پرسید:  آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ 
اصخر جونیور پاسخ داد: بله پدر! 
اصخر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ 

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! 

با شنیدن حرفهای پسر، زبان اصخر بند آمده بود و کُس کونش چسبید. 

بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم. 

اصخر گفت: پسرم همینجا بنشین می خواهم چیز دیگری به تو نشان دهم ( ناگهان اصخر زیپ شلوارش را باز کرد و کیر خود را به سرو صورت پسرش فرو کرد - اصخر کمربند خود را در آورد همانطور که زیر لب می گفت مادرتو میگام بچه را ساعت ها با سگک کمربند زد و به فرزند خود یاد داد که گه خوری هم حدی دارد ) 

اصخر با این کار در تربیت فرزند خود تاثیر بسزایی داشت و الان بچه اش پورش سوار می شه ولی اونایی که از پدرشون کتک نخوردن کیرم سوار نمیشن


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O