داستان هفته - هفته هفتم

سال ها دو برادر به نام های اکبر و اصخر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. داستان سوء تفاهم از این قرار بود که اکبر میگفت کیر من بزرگتر است و اصخر میگفت کیر من بزرگ تر است و هیچ کدام هم حاضر نبودند کیر خود را نشان دهند تا ماجرا تمام شود ، پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.


یک روز صبح در خانه اکبر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ 

اکبر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است و بسیار مادر جنده است، نجار گفت: مادر او مادر شما هم می شود. اکبر بعد از ساعت ها فکر کردن متوجه شد نجار راست میگوید در دل چند فحش مادر به نجار داد و از او معذرت خواهی کرد و ادامه داد که ... برادر کوچکم اصخر هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده. 

نجار که دیگر جوه نصیحت و ایراد گیری گرفته بود گفت: البته اسم درست برادرتان اصغر است و اصخر اشتباه می باشد ، اکبر وسط حرف او پرید و گفت: نه اشتباه میکنید اسم او اصخر است درشناسنامه هم اصخر نوشته شده ، نجار پرسید : اصخر به چه معنا ؟ اکبر در پاسخ گفت اصخر به معنای : اصــ  از کلمه انگلیسی Ass گرفته شده به معنای کون و خر که از کلمه خره فارسی به معنای حیوانی که زبان نفهم و الاغ است گرفته شده که روی هم معنی اصخر می شود کونه خر ، نجار در حالی که از تعجب تخماش داشت از چشماش میزد بیرون پرسید یعنی اسم برادرتون اصخر؟ به معنی کونِ خر؟ اکبر پاسخ بداد بلی ، نجار گفت او مشکلی ندارد؟ اکبر افزود نه او خود این اسم را برای خود انتخاب نمود، خوانواده ما رسم دارد بچه که بدنیا می آیند برای آنها اسم نمیگذارد و میگذارد آنها نیوفولدر( New Folder )  بمانند تا بزرگ شوند و خود را رینیم ( Rename ) کنند بعد سری از غرور تکان داد و گفت همچین آدم های کسته خاره دموکراسی مداری هستیم ، نجار دیگر گه نخورد ...


اکبر بعد از 45 دقیقه سکوت وقتی کاملن مطمئن شد که نجار دیگر گهی برای خوردن ندارد به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. 

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم. نجار خود را به آن راه زد و اکبر را کیر خود هم حساب نکرد اکبر کیر شد و یه سمت شهر رفت 

هنگام غروب وقتی اکبر به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. 


اکبر یک پس گردنی به نجار زد و با عصبانیت به نجار گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی مادر سه پستون؟ 


در همین لحظه اصخر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. 


وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. 

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. 

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم. اگر می شود پول مرا بدهید ، اکبر گفت با کمال میل چقدر می شود ؟ در این لحظه اصخر هم جلو آمد دست اکبر را گرفت و گفت به جون سکینه ( سکینه همسر اصخر ) اگه بزارم حساب کنی ، اکبر گفت این حرفا چیه داداش گلم من و تو نداریم که ، اصخر گفت مدیون ناموس فاطمه زهرایی اگه دست تو جیبت کنی، اکبر گفت تو جیبم نمی کنم پولم دستمه ، نجار طاقتش تمام شد گفت دونگی حساب کنید ، براردان قبول کردن ، نجار گفت دست مزد من 150 روپیه می شود ، اصخر گفت روپیه دیگه چه کسشریه ؟ نجار گفت واحد پول هند است ، اصخر که زاییده گاییده ی انگلستان بود فقط پوند داشت و گفت بگو ببینم به پوند چقدر می شه نجار گفت به پوند می شود 100 پوند ، اکبر و اصخر نفری یک پس گردنی به نجار زدند و گفتند مگر پول علف خرس است ؟ نجار توضیح داد کاری که من کردم ارزشش از 100 پوند بیشتر است من بنیاد خانواده شمارا استحکام بخشیدم ، اکبر گفت: خارکسته ما بنیان خانواده نخوایم کیو باید ببنیم ؟ اصخر اضافه کرد: مگه تو گه خوری میای تو زندگی مردم دخالت می کنی ؟ ما با هم قهر باشیم بهتره از دست راحتیم  برو مادر جنده  و هر دو برادر شروع کردند به نجار سنگ پرتاب کردن ، همسایگان و روستاییان دیگر که شاهد این ماجرا بودند روایت می کنند اکبر و اصخر تا شب داشتند به سمت نجار سنگ پرت می کردند زیرا آنها داهاتی بودند و شیر تازه گاو خورده بودند و پرتاب دستشان خیلی قوی بود طوری که میگن مثلن از اول اتوبان امام علی تا ته اتوبان بابایی میرفت ( خارشونُ گاییدم ماشین پیر می شه این همه مسافتُ بره ) و اینگونه بود که دیگر در آن دیار کسی در زندگی دیگران گه خوری نکرد و مردم همه با هم قهر کردند و تا آخر عمر به خوبی خوشی زندگی نمودند 

۱۰ نظر:

  1. نجار تخم سگ خار کسده بازی درآورد دیگه! 150 روپیه می شه 100 پوند قرم دَنگ؟ :|
    سئوال شرهی من چی شد :|

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. واسا کسکش . سه تا سوال قبل سوال تو هست

      حذف
    2. از بس جق زدی اون یه چسه مغزت هم ریده! :|
      کیری خوان سئوال من این بود، جواب دادی الان؟ کیرت تو کس سگ!
      ::
      ::
      سئوال قبلیم رو که جواب ندادی، تخمته :|
      ناموسا این یکی رو جواب بده دهنمون گاییده شده سر این داستان! #جدی
      طبقه پایینی ما در پاسیوش رو باز می زاره و صدا ظرف شستن زن جندش، دعواهاشون، حتی صدای کردنشون توی خونه ما می پیچه!
      با روش های انسان های متمدن آدم نشدن! به فکر این افتادم ته سیگار، تفاله چایی، کاندوم ... رو از پنجره پرت کنم تو پاسیوشون! فحش خار و مادر بدم فرار کنم!
      قبل اینکه با این روش ها بگا برم به صورت اصولی اینجانب را یجوری راهنمایی کنید که نتونم راه برم!
      بی تشکر از شما.

      حذف
    3. اونی که از بس جق زده مغزش گوزیده خود کسخلم هستش! :|
      منظورت این بود سه تا سوال قبل من رو باس جواب بدی بعد نوبت من می شه، ریدم!
      حتما باید send می کردم بعد می فهمیدم ریدم؟ الان دیگه آب قطعه! :|

      حذف
  2. بابابزرگم شکارچیه کانگرو بوده

    پاسخحذف
  3. بیا باهم برینیم :(

    پاسخحذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O