انقراض من یا اینقوراض - قسمت دوم 2

ما تو خوانوادمون هنرمند زیاد داریم اصلن هنر تو خون ماست، ما نیازی نداریم که زیاد زور بزنیم تا هنرمند خوبی بشیم همین که قصد کنیم هنرمند بشیم تمومه چون من مادرم مونجوق دوزی بلده، خواهرم ملیله دوزی، اون یکی خاهرم سفره آرایی، خاله ام تزئینات شیرینی، یه دایی دارم تو شرکت اسمارتیز کار میکنه عمه مادرم پشت سینی با دست می تونه آهنگای متالیکارو بزنه البته تا حالا نزده ولی فکر کنم اگه بخواد میتونه، دو سه بارم از خارج اومده بودن دنبالش که ببرنش توی کنسرتای خواننده های خفن سینی بزنه ولی چون خیلی پیره و ممه هاش از تو شلوارش زده بیرون نتونست بره. بالاخره حمل اون ممه ها مشکلات خاص خودشو داره که ایشالله همه تون به این روز بیوفتید تا درک کنید. اما من از همون اولین دقیقه تولدم عاشق هنر بودم نشان به این نشان که اطرافیان می گویند من بلافاصله که از کُس ننم در اومدم از دهنم صدای ترومپت در آوردم ولی خب بعضیا میگن که من گوزیدم ولی دسته اول حرفشون قابل استناد تره (حالا اینکه این مادر جنده ها موقعی که مادر منُ داشته میزاییده دم کُس ننه ما چی می خواستن بماند تا یه روز قشنگ حالشونُ بگیرم) پس من ناخداگاه به سمت هنر سوق داده شدم یا ثوق داده شدم یا صوق داده شدم یا صوغ یا سوغ یا ثوغ یا هر کسشر دیگه که شما بگید و از اونجایی که استعداد عجیبی در خودم حس می کردم تصمیم گرفتم برم سمت هنر و هنرمند بشم و اینبار تقریبن مطمئن بودم که یه چیزی در هنر میشم، اول رفتم کلاس نقاشی روز اول که ما رفتیم گفتن یه نقاشی از یه مرد لخت بکشید، من گفتم تازه اومدم فقطم اون نقاشیه که کوه داره یه خونه و یه درخت کنارشه رو بلدم بکشم آخره خلاقیتمم اینه که واسه خونه لامپ میذارم معلممون بخاطر لامپ بهم 20 میده، گفتن اوکی تو بلد نیستی پس بیا لخت شو ما بکشیمت، من بالا تنه لخت شدم گفتن کامل لخت، گفتم دختر اینجاست، گفتن هنر این چیزا سرش نمی شه ذات هنر آزادی طلبه، ما هم لخت شدیم و تا 45 دقیقه دخترای کلاس بهم میخندیدن بعدم چون اجازه نداشتن یا روشون نمی شد کیرمُ بکشن نقاشی منُ بدون کیر کشیدن و از بد شانسی من یکی از اون نقاشیا خوب در اومد استاده زدش به دیوار آموزشگاه هنوز بعد از 20 سال هنوز تو اون آموزشگاه نقاشی من روی دیواره اونم نقاشی من در حالی که کیر ندارم، خلاصه از وقتی اون عکسه رفت رو دیوار من به اصخر بی کیر معروف شدم تو آموزشگاه و بخاطر این قضیه ضربه روحی کیریی خوردمُ اومدم بیرون و شبش رفتم بخیه های کونمُ پانسمان کردم، این بخیه ها اصن بخاطر هنر نبود بخاطر ورزش بود چون این اتفاقا همزمان با ورزش داشت می افتاد و این وسطا اگه یادتون باشه من کونم همش بخیه هاش باز می شد، پس از شکست در نقاشی سراغ موسیقی رفتم و گیتارو امتحان کردم به استاد پیری مراجعت کردم و تمرین های گیتار را شروع کردم زیرا چون خیلی کودک بودم و قدم به گیتار نمی رسید استاد مهربانم من را روی پایش مینشاند اما تا من روی پایش می نشستم شاشش میگرفت و کیرش راست میشد بالاخره من خودم پسر بودم میدونستم آدم وقتی شاش داره کیرش راست میشه دیگه تا روزی پدرم من را روی پای پیرمرد دید و دلیل را جویا شد گفتم چون قدم نمیرسه منُ میذاره رو پاش گفت کسخل گیتار که قد نمی خواد و پدر ظالمم با آن پیر مرد مهربان که بسیار مرا بوس می کرد و بسیار نوازش میکرد دعوا کرد و پیرمرد را گایید من به احترام استاد پیرم آقای استاد عزت الله قزوینی دیگر سراغ گیتار نرفتم و سراغ ساز دهنی رفتم، من بسیار به این ساز علاقه داشتم ولی بخاطر بزاغ دهانم نتوانستم این ساز را ادامه بدهم زیرا وقتی دو دقیقه این ساز را میزدم از سوراخ های پشت این سازِ جادویی آب دهنم میریخت بیرون جوری که در یک دقیقه زمین کاملن خیس میشد، خاطرم هست وقتی یک بار سرما خورده بودم از سوراخای پشت سازم خلت می اومد و استادمون و تمام همکلاسیان با دیدن این صحنه روی یکدیگر بالا آورده بودند، مشکل ژنتیکی من باعث شد نتوانم این ساز را بیاموزم پس به یاد گرفتن ترومپت اقدام کردم ولی متاسفانه در روز اول و در هشت سالگی بر اثر فوت کردن های شَدید در ترومپت فتخم زد بیرون و به بیمارستان برده شدم تا فتخم را عمل کنم. بعد از بهبود به  ساز پیانو علاقمند شدم و با پدرم رفتیم که پیانو قیمت کنیم به این خیال که پیانو ارزونه و می تونیم بخریم ولی ریده بودیم. اما این دلیل یاد نگرفتن پیانو نبود بلکه این دلیل یاد نگرفتن پیانو بود. ببخشید یادم رفت باز دلیلشو بگم، دلیلش این بود که ما رفتیم یه مغازه من یه پیانو دیدم گفتم آقا این پیانو چند؟ گفت ده ملیون... گفتم پیانو ارزون دارید؟ گفت پیانو دست دوم دارم اگه میخواید. گفتم اون که پیانو نمی شه، می شه پیاکهنه، گفت نه اسمش همون پیانوئه ولی نو نیست، گفتم چطوری می شه یه سازی کهنه باشه ولی در عین حال پیانو باشه؟ گفت اسمش پیانوئه. گفتم اسم منم کُس ننته ولی کُس ننت که نیستم، فکر کردم قانع میشه ولی متاسفانه نشد، دیگه چیزی نگفت بلکه با چماق ضربه ای به پدرم زد که پدرم در آن حادثه بطور کلی نابود شد و برای خون ریزی مغزی به بیمارستان برده شد، خدا رو شکر من در اون حادثه آسیبی ندیدم ولی نمیدونم چرا وقتی بابام از بیمارستان مرخص شد منُ گذاشت لای در کابینت و در کابینتُ چند بار باز و بسته کرد که این کار باعث شد من تقریبن قطع نخاع بشم و حنجره ام بر اثر جیغ و داد از بین بره که دیگه سمت خوانندگی نرم و چون قطع نخاعم شده بودم گفتم تا خواننده بشم همه میگن یارو از رضا صادقی تقلید کرده زده خودشو فلج کرده. واسه همین بی خیال خوانندگی شدم و در هنرهای دیگه شانس خودمُ امتحان کردم و به رشته بازیگری سینما رفتم. در کلاس بازیگری استاد پوریا پورسرخ ثبت نام کردم، ایشان در روزهای اول به ما نوع ژل زدن به موها، نوع قنبل کردن جلوی دوربین را کامل آموزش دادند و راز موفقیت خود را در تلوزیون و سینما کون بودن خود بیان کردند ولی چیزی که برای من عجیب بود این بود که همه در رشته بازیگری سینما با هم مَحرم بودند زیرا همش دختر پسرها با هم دست میدادند و همدیگر را بغل می نمودند. اولین باری که دختری با من دست داد من در کلاس آبم آمد و مضحکه خاص و عام شدم زیرا تا به آن روز دست دختر نامحرمی را لمس نکرده بودم، شب که به خانه رفتم داستان بی ناموسی دختران و پسران را برای پدر مهربانم تعریف نمودم پدرم از من درخواست کرد لای کابینت بروم و خودم خودم را تنبیه کنم که من هم با کمال میل پذیرفتم و سعی کردم به حرف پدرم احترام بگذارم زیرا احترام به والدین سرلوحه زندگی ام بود، آن شب جوری به والدینم احترام گذاشتم که بر اثر ضربه های سهمگین درِ کابینت که به خودم زدم راهی بیمارستان شدم، بعد از مرخص شدن تصمیم خود را گرفتم و به کلاس رقصی در دوبی رفتم و زیر نظر استاد محمد خردادیان آموزش رقص دیدم، ایشان تمام اصول رقص جوادی را به ما یاد دادند، ما هر روز با آهنگ های بندری معین به رقص مشغول میشدیم، من علاقه شدیدی به رقص داشتم و بسیار تمرین می کردم برای همین وقتی به ایران آمدم انقدر قر داده بودم که باسنم تا آهنگی را می شنیدم خود به خود می لرزید و شانه هایم تکان تکان می خورد، ما این حرکت را بلرزونش نامگذاری کرده بودیم خلاصه مشکل از جایی شروع شد که پدرم برای زنگ گوشیی خود آهنگ بندری گذاشت و گوشی اش در مراسم مرگ پدر بزرگم زنگ خورد و من ناخداگاه وسط رفتم و یه تیریپ بندری جمعُ مهمون کردم ولی متاسفانه آنها قدر ندانستند و با پرتاب کفش من را بیرون کردند و به من انگ گِی بودن چسباندند و از فامیل ترد کردند (ترد که میگم منظورم اینه که از خودشون روندن. فکر نکنید میگم ترد یعنی بیسکوییت تُرد- عاقل باش یه کم فکر کن) خلاصه من دیدم که در هنر شانسی ندارم بی خیال هنرمند شدن شدم و روح هنرمند خودم را سرکوب کردم و به لاشی گری پرداختم و انصافن یکی از لاشی های بنام منطقه شدم و باعث افتخار خونواده ام و فامیل هستم ^_^ 

۸ نظر:

  1. هر کی هستی بدون که طنزت بی‌نظیره. مبالات نداری، املات هم واقعاً افتضاحه، شاید زیاد هم کتاب‌خونده نباشی، اما استعدادِ طنزت نظیر نداره. حتی وقتي یه تیکهٔ کسشر هم می‌ندازی (پیانو و پیاکهنه که به شدت استعدادِ تبدیل شدن به یه شوخیِ تلویزیونیِ یُبس رو داشت) بلدی جمعش کنی. خلاصه امشب بعدِ مدت‌ها حسابی خندیدم. دمت گرم. زنده باشی.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. قطعن من املام افتضاحه ولی حتمن از شما کتاب بیشتر خوندم حتی مطمئنم تحصیلاتم از شما بیشتره دوست عزیز . خیالت راحت من میتونم از حرف زدن یا نوشتن آدما بفهمم کی چقدر سوادداره ولی مرسی خوش باشی

      حذف
    2. قصدِ توهین نداشتم رفیقِ عزیز. به مقدارِ همین خنده‌ها بهت مدیونم به‌هرحال. به خاطرِ شواهد گفتم؛ چون معمولاً افرادِ بسیار با مطالعه کلمات رو درست می‌نویسن، هر چند خودم مثالِ نقض هم در این زمینه می‌شناسم.
      در موردِ اطمینانت از این که تحصیلاتت بیشتر از منه حرفي ندارم جز این که خودت هم به اشتباهِ من دچار شده‌ی. قضاوتِ ظاهری. :) شاید بیشتر از من باشه (نه قطعاً) شاید هم نباشه. همین طور مطالعه‌ت.
      اگه بر خورنده بود، با پروفایلِ شخصیم ازت عُذر می‌خوام؛ و باز هم ازت ممنونم.

      حذف
    3. اینکه املام اشکال زیاده داره رو قبول دارم ولی این که به عمد باشه رو هم قبول دارم مثلن از کلمات عربی چون استفاده نمی کنم اشتباه میشه ، فارسی فعلا میشه در حال حاضر که نوشتنش از کون گشاد من بر نمیاد ، ولی یه میانبر زدم بین غلط املایی و زبان فارسی ، فعلا رو مینویشم فلن . یا مثلن . یا خیلی از کلمات دیگه و اینا رو خودم با علم به اینکه غلط می نویسم گذاشتم . خیالت راحت ناراحت نشدم ولی هر چی اینجا می خونی از روی بی سوادی و بیکاری نیست، چند ماه پیش اومدم ببندم یه سری دوستان گفتن کم بنویس ولی بنویس الانم بخاطر اونا می نویسم

      حذف
    4. بنویس که خوب می‌نویسی. زنده باشی.

      حذف
  2. نویسنده ی این وبلاگ تحصیلات آکادمیک داره، اونم از نوع درست و حسابی.
    بسیار اهل مطالعه س. خیلی موریکای شاخی هم گوش میکنه و فیلمای شاخی میبینه.
    اینها چیزایی بود که از خوندن این وبلاگ دستگیرم شد
    یه چیز دیگه هم فهمیدم: نویسنده محترم این وبلاگ تو کار انیمیشن هم هست :) خودشم میدونه از کجا فهمیدم ^_^
    یه خواننده که تا الان خاموش بوده

    پاسخحذف
  3. عالی تر از این نمیشد ، رو دست نداری داداچ ! دمت قیژچ

    پاسخحذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O