داستان های تاریخی - اخراج از بهشت

روزی هیچیکس هیچ کاری نمی کرد که ناگهان هیچکس دوباره هیچ کاری نکرد، برای همین خدا حوصله اش سر رفته بود که ناگهان جبرئیل بر او نازل شد و گفت: خدا اقراء. خدا شُکه شد و هزارو چهارصد سال به چشمان جبرئیل خیره شد که او از رو برود ولی او از رو نرفت  پس خدا تصمیم گرفت کاری کند و به جبرئیل گفت ملات بیار می خوام مجسمه درست کنم بریم بازار سید اسمال بفروشیم پولدار شیم 
جبی: بیخیال بابا خودی، سوژمون نکن توام هر دفعه یه ایده تخمی داری
خودی: خودی دیگه چیه ؟ 
جبی: تیریپ صمیمته 
خودی: لوس نکن خودتو من ده هزارتا اسم دارم تو یه اسم دیگه ام گذاشتی روم؟ قاطی می کنم بابا 
جبی: خب یه اسمتُ حذف کن اینُ اضافه کن 
خودی: چقدر کُس میگی میگم برو ملات بیار می خوام مایه پارو کنم 
جبی: اون هفته گفتی می خوام یه فرشته بسازم که هرکیو کردم بشماره، بعد اسمشم گذاشتی کردائیل ، از اون وقت تا حالا کسی واسه کردن پیدا نکردی اون کسکشم نشسته گوشه خونه داره حقوق میگیره مفت می خوره میخوابه 
خودی: نه دیگه این جوابه، میلیارد جابه جا می کنیم اگه کارمون بگیره 
جبی: چی بیارم ؟ آت و آشغال بیارم ؟
خودی: میخام اشرف مخلوقاتُ درست کنم کسکش، با آت و آشغال که نمی شه 
جبی: از اون سری که شیطونُ ساختی یه جعبه یخچالُ یه ذره رنگ مشکی با دوتا کیسه آب منی اسب مونده بیارم ؟ 
خودی: نه گِل بیار 
جبی: گِل؟ گِل دیگه چه کسشریه ؟ 
خودی: آب و خاکُ با هم قاطی کن گل می شه 
جبی: حله چشاته 
( جبرئیل رفت تا ملات بیاورد خدا که کاری نداشت انجام دهد دست به خایه ماند تا جبرئیل برگردد بعد از هزار سال نوری جبرئیل برگشت ) 
خودی: رفتی گِل بسازی؟
جبی: این تیکه واسه ده هزار سال دیگه است ، الان استفاده می کنی این تیکه کلامُ بعد اون بازمزه ها دیگه چیزی ندارن بگن 
خودی: بده بینم 
( خدا با حرکتی سریع گِل را از دست جبرئیل میگیرد و همزمان نانچیکو خود را در می آورد و چند حرکت حرفه ای میزند و همزمان یک تکه پیتزا هم می خورد - زیرا او خداست و خیلی خفنه ) 
جبی: حالا چی می خوای بسازی؟ 
خودی: آدم 
جبی: آدم بدرد چی می خوره ؟ 
خودی: هیچی 
جبی: پس واسه چی داری می سازی؟ 
خودی: تو غیر از گه خوری چیزی هم بلدی؟
( جبرئیل به او محل نداد و وسائل را پهن نمود خدا بعد از ساعت ها تلاش چیزی ساخت ) 
جبی: این چیه ؟ 
خودی: آدم نیست ؟ 
جبی: شبیه کیره 
خودی: خب این کیرشه ، از کیرش شروع کردم 
جبی: یعنی آدم یه کیری بوده که بعدن دست و پا در آورده ؟ 
خودی: نه کیرو فراموش کن ، بزار بقیه جاهاشم بسازم بعدن می فهمی 
( خدا ساعت ها وقت گذاشت و یک آدم درست کرد )
جبی: خوب شد ، حالا کی می فروشیش. 
خودی: بهش دل بسته شدم شاید نفروشمش، بهش جون میدم میذارم تو بهشت زندگی کنه 
جبی: باز کُس گفت 
خودی: جدی میگم برو یه ذره جون بیار 
جبی: بزار بریم اینُ بفروشیم به بعدی جون میدیم 
خودی: برو تا تبدیل به حورالعینت نکردم که مجبور بشی تا آخر عمر کُس بدی 
جبی: دیگه چیزی نمی خای من دیگه نمیرما 
خودی: پس کلن اون جعبه ابزارو بیار 
( جبرئیل رفت و با جعبه ابزار برگشت ) 
خودی: یه ذره جون بزن بهش (جبرئیل زد) یه ذره غرور بریز (جرئیل ریخت) دوپیمانه حسادت بریز ( جبرئیل ریخت) یه ذره احساس اضافه کن 
جبی: احساس دیگه واسه چی؟ 
خودی: خب بدبخت می خواد زندگی کنه ها ، شاید بخواد عاشق بشه 
جبی: کُس موتور عاشق کی بشه ؟ 
خودی: عاشق خدای خودش ( جبرئیل ده دقیقه بدون وقفه خندید ، او روی زمین قِل می خورد و می خندید چند بار به دیوار خود دوبار خود را خیس نمود تا خنده خود را قطع کرد - در تمام مدت خدا به او خیره بود) 
جبی: جدی گفتی؟ 
خودی: آره ( جبرئیل اینبار 20 دقیقه بدون وقفه خندید، زمین را گاز میزد و می خندید، از خنده به خود رید - در تمام این مدت خدا به او خیره بود ) 
جبی: جدی گفتی دیگه ؟ 
خودی: آره ( جبرئیل خواست هار هار کند که خنده خود آشکار کند که خدا ناگهان فریادِ کیر برآورد و جبرئیل فهمید داستان جدی است ) 
جبی: من فکر می کردم شوخی می کنی. پس جدیه ؟ 
خودی: پَ نَ پَ 
جبی: گاییدی بابا می گم این تیکه هارو الان نیا اینا واسه ده هزار سال دیگه است 
خودی: یه ذره احساس اضافه کن ، اصن شاید براش جفت بسازم 
جبی: کارمون در اومد ( جبرئیل احساس اضافه کرد)  می خوای دو پیمانه حشر هم اضافه کنم ؟ 
خودی: حشر دیگه واسه چی ؟ 
جبرئیل که معلوم بود دارد از خنده منفجر میشود گفت: شاید بخواد خداشُ بکنه ( او بر زمین افتاد و روز ها خندید خدا هم در تمام این مدت نگاهش کرد ) 
خودی: خود گویی و خود خندی خودتم بیا بخورش دیگه 
جبی: بی نمک 
خودی: یه جفتم براش میسازم ( خدا و جبرئیل مشغول کار شدند و یک جفت هم برای آدم ساختند )
جبی: خب حله حالا زندشون کن بفرست تو بهشت یه ذره بخندیم بهشون 
( خدا به آدم و حوا جان داد ، آنها را در بهشت خود جای داد ولی برای آنها یک شرط گذاشت ) 
آدم : بی خیال بابا من این شرطُ قبول ندارم 
خودی: چرا ؟ 
آدم: چون از جق خوشم نمیاد 
جبی: جق گناهه 
آدم : وقتی نتونم حوا رو بکنم مجبور میشم جق بزنم می فهمی مجبورم 
جبی: چه شاخ شده کسکش ، بزار دوثانیه زندگی کنی بعد شاخ بازی در بیار 
خودی: هر کاری می خوای بکن ، هر چیو می خوای بخور ولی حوا رو نکن ، اگه بکنیش میفرستمون به یه سیاره پر از داییناسور 
حوا: من چرا؟ من هم قراره کرده بشم هم قراره تبعید بشم یه جای پر از داییناسور؟
خودی: کی گفت قراره کرده بشی 
آدم: معلومه دیگه ، راهی نمیمونه ، این آدمی که من می بینیم به پریز دیوار رحم نمی کنه 
جبی: پریز هنوز اختراع نشده کسکشا 
خودی: اگه خواست بکنت تو نزار ، وگرنه توام می فرستم یه جای پر از داییناسور 
جبی در گوش خدا: داییناسور کیه ؟ 
خودی: نمیدونم همینجوری کشکی گفتم، ولی حتمن چیز وحشتناکیه که اینا می ترسن ازش دیگه 
آدم:  باشه مارو بفرست تو بهشت قول میدیم کون کونک بازی نکنیم 
(خدا آنها را به بهشت خود راه داد و موقع بیرون آمدن از بهشت در را بست و به سمت خانه خود حرکت کرد ناگهان یادش آمد که چقدر بندگان خود را دوست میدارد در را باز کرد که به آنها بگوید دوستشان دارد که دید آدم لِنگ های حوا را هوا داده و دارد به او تلمبه میزند) 
خودی: کسکش میذاشتی دو دقیقه بگذره بعد میکردیش
حوا: تا همین الانشم سه بار آبش اومده ( آدم به حوا تو دهنی زد- اولین خشونت بر علیه زنان در تاریخ) 
جبی: چه موجوده زود انزالی ساختی 
خودی: شما تا آخر عمر در دنیای دیگر به اسم زمین ساکن می شوید و خودتان میدانید و خودتان 
جبی: آدم حالا که توشه داری تلمبه میزنی یه چیز آموزنده بگو جمع با عشقه 
آدم : چرا باید جمله آموزنده بگم؟ 
جبی: سگ که نیستی بالاخره تو اولین پیامبر خدایی ، بنال کار داریم بابا 
آدم: به عنوان اولین جمله از اولین پیامبر خدا می تونم فقط اینُ بگم: توش باشه 

روایت داریم بر اثر این اتفاق هیچکس ایمان نیاورد زیرا هنوز کسی در جهان نمی زیست برای همین این پیامبر هیچوقت در زندگی مرید نداشت و تا آخر عمر ننگین بار خود با حوا زندگی کرد تا مُرد 

روحش شاد یادش گرامی ^_^ 


۲۲ نظر:

  1. با عرض سلام خدمت کصخل بزرگ نویسنده وبلاگ
    دختر دایی دارم بس کص و همیشه دوست دارم مخش را بزنم ولی فکر میکنم با پسرخاله ام در رابطه است

    نا گفته نمونه که دختردایی از من کوچکتر و پسرخاله از من بزرگ تر است
    چیکار کنم مخش دختر داییم رو بزنم
    با تچکر میثم

    پاسخحذف
  2. "هزار سال نوری" واحد مسافته. فوش ندیا، کلن گفتم در جریان باشی. :)
    علی

    پاسخحذف
  3. با سلام
    نظر شما در مورد پدیده "لامپ"ــیسم چه میباشد؟
    اصن به کجا داریم میریم ما؟
    خیانت به آرمان؟ آرمان به خیانت؟ خیانت به هر دوی اینها ؟؟
    با تشکر
    آقا عرفان

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. در مورد چیزایی که تو فیسبوک توییتر و پلاس خز می شه اینجا صوبت نمیشه :)))

      حذف
  4. پس جنتی کجا بود اون موقع؟:)))

    پاسخحذف
  5. داداچ كانگرو حالت چطوره؟خيلي دوستت دارم
    مندس

    پاسخحذف
  6. سلام به كانگروئي كه ما را در كيسه ي خود برورش داد-آخرين باري كه با دخترا همكلاس بوديم تو مهد بود-حالا بعد از دوازده سال اومديم دانچگا-مام كه زياد نديديم از اون چيزا،همش در حال ديد زدنيم-به عنوان يك ترم اولي چگونه مخ يك همكلاسي را بزنيم-يكي از همكلاسي ها جوري سر خودكار را ميمكت كه خودكار جوهر پس ميدهد-چگونه كير خود را جايگزين آن خودكار كنيم.بوچ بوچ

    پاسخحذف
  7. سلام اخوی. سوال من اینه که شما پسرا واقعا حستون نسبت به موی بدن دخترا چیه؟ آخه دوستام وقتایی که بدنشون تمیزه با خیال راحت به دوس پسراشون میدن ولی وقتایی که بدنشون مو داره خجالت میکشن و مدام از دوس پسراشون فرار میکنن.
    البته من خودم بدنم مثل بلور تمیز و سفیده ^___^ فقط برای اطلاعات عمومی پرسیدم
    سپاسگزارم پریچهر از هزار و یک شب

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. بابا بلوووووووووووور :))))))
      ترو خدا بی خیال این موضوع شو من فکرشم حالمو بد می کنه :)))))))))
      می تونم ججواب بدم ولی ترو خدا بیخیال شو حالمونُ بهم نزن :)))))

      حذف
    2. بابا این داره میگه بیا منو بکن حالتو بهم نمیزنه که
      پا خیرات میکنن وسط وبلاگ ×ـ×

      حذف
    3. نه بابا اینا بده بودن پیام خصوصی میدادن پیام عمومی میدن یعنی نمی خوان بدن :)))))))

      حذف
    4. من خونمون از هزارو یک شب دوره پس نمی تونیم با هم دوس بشیم :))

      حذف
  8. عاشق خدای خودش : )))))))
    می‌گم احسان، من رو این جبی کراش دارم. خیلی حواس جمع و کیوته. شماره ای آدرس ایمیلی چیزی نداری ازش؟

    پاسخحذف
  9. تو احسان ولگردی تو توییتر ؟ :O
    هویتت لو رفت :)

    پاسخحذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O