داستان های تاریخی - کشف ماریجوانا

روزی درشهر راز آباد ایران مردی زندگی می کرد به نام زکریای رازی (حالا اینکه از چی رازی بوده به ما نگفتن) که پسر ارشد حکیم زکریای ناراضی بود (حالا اینکه از چی ناراضی بوده ما در جریان نیستیم) میزیست - (میزیست یعنی زندگی میکرد - شاید بعضیاتون فکر کنید میزیست یعنی میز است ولی نه شما ریدین) که ناگهان هیچ اتفاقی نیوفتاد - روزها و سالها به همین شکل گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد تا اینکه زکریا شکست عشقی خورد و پیش دوست صمیمی خود کامران هومن رفت (کامران هومن نه اون دوتا خواهر خواننده در لس آنجلس بلکه یه پسری تو شهر زکریا اینا بود که اسمش کامران بوده فامیلیش هومن واسه همین کامران هومن صداش می کردن) 
کامران هومن: چطوری زکی؟ 
زکی: خوبم داداش :( 
کامران هومن: پس چرا حالت بده ؟ 
زکی: دختره رید بهم 
کامران هومن: کی؟ 
زکی: پانته آ 
کامران هومن: بهم زدید ؟ 
زکی: آره 
کامران هومن: سره چی؟ پرده داشت ؟ 
زکی: نه داداش گفت خواستگار دارم دیگه نمی تونم پای تو وایستم 
کامران هومن: کیرتوش، بهش میگفتی نمره بیست کلاسُ نمی خوام ، من تورو می خوام تورو می خوام اونارو نمی خوام ( در این لحظه جبی نازل شد ) 
جبی: چه خبرا ؟ 
کامران هومن: شما ؟ 
جبی: جبی فرفره 
کامران هومن: ( رو به زکی) میشناسیش؟ 
زکی: نکردمش 
جبی: اقراء 
زکی: چی؟ 
جبی: بخوان 
کامران هومن: چی کُس می گه این؟ 
کانگروئه: ببخشید آقا این اشتباه اومده ، داداش جبی بیا برو گمشو دیگه توبه کردم 
جبی: توبه گرگ مرگه 
کانگروئه: من سگم 
جبی: پس قبوله 
کانگروئه : پس گمشو 
جبی: حله داداش . کاری باری؟ 
کانگروئه : فدا :* 
جبی: فلن :* 
اصخر: سلام کیریا 
کامران هومن: این کیه ؟ 
اصخر: خرم . اص خر 
کانگروئه: چه جوری اومدی؟ 
اصخر: نازل شدم 
کانگروئه: از کی تا حالا نازل میشی ما خبر نداریم ؟
اصخر: چند وقته نمازامُ سر وقت می خونم می تونم نازل بشم 
کانگروئه: فقط جبی می تونه نازل بشه که اونم دیگه بخاطر توبه کردن من دیگه نازل نمیشه 
زکی: نازل کیه ؟ 
اصخر: حداقل میتونم غیب بشم که ؟ با سرعت نور برم به آسمان؟ 
کانگروئه: نه تو با سرعت کیرم نمی تونی حرکت کنی جقی - بدو خونتون بدو 
اصخر: حله داداش - فردا تو محل کونت پاره اس (اصخر در عین ناباوری با سرعت نور به آسمان میرود) 
زکی: چی شده ؟ 
کانگروئه : هیچی داداش شما ادامه بدید ما رفتیم ، یه سوتفاهم بود حل شد 
کامران هومن: عجب کسخلایی بودن 
( ناگهان از آسمان ندا آمد: کُس ننه کامران هومن، زکی و کامران هومن خفه شدند و دیگر چیزی نگفتند بلکه به خانه رفتند و خوابیدند نیمه شب زکریا از خواب بیدار شد و از عشق پانته آ ساعت ها گریست و با خود فکر کرد ماده ای بسازد که  بتواند با استفاده از آن عشق خود را فراموش کند، او روزها و سال ها زحمت کشید تا بالاخره از ریشه انگور توانست ماده مخدری به نام ماریجوانا کشف کند که سریع جبی با سرعت نور پایین آمد) 
جبی: ببخشید مزاحم می شما
زکی: بازم تو؟ 
جبی: یه سری مشکلا بود خواستم متذکر بشم، اول اینکه جاکش تو چه جوری تونستی از ریشه انگور ماریجوانا در بیاری؟ دوم اینکه فکر می کنی ما خریم؟ تو کاشف الکلی نه ماریجوانا...
زکی: خب مگه من چی گفتم 
جبی: چیزی نگفتی جاکش برداشتی ماریجوانا اختراع کردی 
زکی: من می خواستم الکل اختراع کنم اشتباه شده 
جبی: یه ذره بده ببینم اختراعتو 
( زکی یک کوزه در آورد . باز کرد و یک لیوان برای جبی ریخت ، جبی یک نگاه به لیوان کرد یک نگاه به زکریا کرد ) 
جبی: این که همون الکل خودمونه 
زکی: نه این ماریجواناست 
جبی: کسخل من 100 ساله دارم می خورم یعنی نمیدونم این چیه ؟ 
زکی: من خودم اختراعش کردم یعنی نمی دونم چیه ؟ 
جبی: خب این همون الکله تو برداشتی اسمشو عوض کردی اسم یه مواد مخدر گذاشتی روش 
زکی: مگه نویسنده توبه نکرده بود اصن تو اینجا چی کار می کنی؟ 
جبی: تو خودت توهین به اعتقاد همه جهانی 
زکی: بده من اون ماریجوانارو (دست می اندازد لیوان را از جبی بگیرد، جبی مقاومت میکند و سعی می کند الکل را بخورد قبل از اینکه دست زکریا به آن برسد زکریا می زند و لیوان جبی را می شکند) 
جبی: کُس ننت 
زکی: بی ادب من حکیم ابولقاسم زکریای رازی هستم درست صوبت کن
جبی: کیری ناراحتم کردی 
زکی: خب بیا یه پیک بریزم برات 
جبی: بریز (زکی برای جبی یک پیک میریزد و برای خودش هم یک پیک میریزد لیوان ها را به هم می کوبند و می خورند) 
جبی: خارتو گاییدم چقدر تلخه 
زکی: خارمو گاییدم چقدر تلخه 
جبی: چرا انقدر تلخه ؟ معدم سوخت 
زکی : ماریجوانای خالصه 
جبی: صد در صد الکله ؟ 
زکی: الکل دیگه چه کسشریه ؟ صد در صد ماریجواناست
جبی: عجب گیری کردیم از دست این کسخل ، آره اصن همون که تو میگی 
زکی: باید چی کارش کنم ؟ 
جبی: من سری بعد که بیام آب پرتقالِ سن ایچ با چیپس مزمزو ماست موسیر کاله میارم که مزه کنیم بزنیم به بدن اینجوری خالی خالی خیلی نافرمه 
زکی: نافرم چیه ؟ 
جبی: نافرم دیگه نشنیدی ؟ 
زکی: فرم شنیدم 
جبی: فرم که اصن یه چیز دیگه است. ولش کن مهم نی داداش . من معدم میسوزه برم بالا بیارم . کاری باری؟ 
زکی: روز عالی متعالی؟ 
جبی: چی ؟ 
زکی: خدا نگهدار 
جبی: خب :| 
(جبی رفت و زکی ماند و یک کوزه ماریجوانا ، او تا آخر عمر به طبابت پرداخت و دیگر از ماریجوانا برای درمان بیماری ها استفاده کرد و وقتی می خواست به کون کسی آمپول بزند کمی ماریجوانا میمالید به کونش تا ویروس نگیرد و مریض بگا نرود و او با اختراع ماریجوانا کمک بسیاری به علم پزشکی کرد و هیچوقت هم شب جمعه ها با کامران هومن لش نکردند و ماریجوانا نخوردند زیرا این وبلاگ جای این لاشی بازیا نیست اینجا فقط در مورد علم صوبت میشه و خوردن هر گونه مواد مخدر و آتشزا ممنوع می باشد، زکریا اسم اختراعش را ماریجوانا گذاشت و رسمن رید به کل تاریخ - از آن به بعد همه الکل و ماریجوانا را قاطی کردند و میلیون ها و حتی میلیارد ها انسان بی گناه و با گناه بر اثر این اشتباه هیچیشون نشد - قرار نیست همیشه مردم بگا برن که) 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O