نمایش نامه لیلی مجنون - فصل 1

صحنه  - 1 

(اتاقی با دکوری قدیمی مثلن قبل از زمان شاه، همون دوره های کوروش کبیر یا دیگه حداقل داریوش. منظورم داریوش اقبالی نیست منظورم داریوش اون پادشاهه است، دختری با لباسی گل گلی و دامنی بته جقه ای و روسری گلدار سبز نشسته و دارد زور میزند گوشی آیفون سیکسش را کج کند ببیند راست است که می گویند کج می شود یا شایعه ای بیش نیست، پدر لیلون ، ببخشید پدر لیلی وارد میشود) 

پدر: دخترم برخیز برایت گویا خواستگار آمده می باشد 
لیلی: همین که می گفتید آمده کفایت می کرد پدر، میباشد را نباید می گفتید 
پدر: آخر ما خیلی قدیمی هستیم نوع حرف زدنمان فرق میدارد 
لیلی: راست میگویی پدر، اصلن حواسم سر جایش نبوده است
پدر: هر چیزی را که از جایی بر میداری دوباره همانجا بگذار، برو حواست را پیدا کن بگذار سر جایش بعد بیا چای و ویسکی برای مهمانها بیاور 
لیلی: ویسکی اختراع شده ؟
پدر: تعدادی از دوستان از دیار غرب برایمان آورده اند 
لیلی: آهان پس اینطور است، اوکی الان می آیم 
پدر: منتظریم (پدر دستش را در دماغش کرد یک گیگیلی سبز بزرگ در آورد و خواست بمالد به لیلی)
لیلی: میخواهید آن گیگیلی را به من بمالید؟
پدر: پس به چه کسی بمالم؟ تا مادر خدا بیامرزت زنده بود به او میمالم بعد از او تو سنگ صبورم هستی 
لیلی: سنگ صبورت هستم دستمال کاغذی ات که نیستم 
پدر: کاغذ دستمالی چیست؟
لیلی: همان چیزی که باید گیگیلیِ خود را به آن بمالید
پدر: اختراع شده؟ 
لیلی: خیر ولی می توانید آن را زیر میز بمالید
پدر: میز چیست؟ 
لیلی: میز هم اختراع نشده؟ 
پدر: خیر دخترم
لیلی: مگر داستان ما برای چه سالی است که انقدر امکانات محدود است؟ خب بمالید زیر فرش 
پدر: زیر فرش جمع میشود و وقتی فرش را بلند کنیم با صحنه بدی مواجه میشویم 
لیلی: نه پدر این ها بعد از چند سال کود میشود 
پدر راست میگویی، پس من رفتم توام برای خوانواده شوهرت چای بیاور
لیلی: آخ پدر راستی یادم رفت مخالفت کنم، چون من یک دختر ایرانی هستم و هر چیزی می شود باید مخالفت کنم 
پدر: پس من هم فاز نصیحت بر میدارم و آخر تورا به زور به پسرک میدهم چون همه پدران این دوره که ما هستیم اینگونه اند 
لیلی: اوکی. پدر من کسی را دوست دارم و نمی توانم با این پسرک ازدواج کنم 
( پدر یک سیلی محکم به لیلی میزند) 
پدر: فهمیدی؟ 
لیلی: پدر دهنم به فاک عظما رفت، بگذار کمی بحث کنیم بعد وارد مرحله مبارزه جسمانی شو 
پدر: آهان پس اینگونه است من بسیار در نقشم فرو رفتنم . یک بار دیگر بگوی 
لیلی: پدر من زیر بار این ازدواج ننگین نمیروم 
پدر: دخترم این پسرِ تاجری پول دار است 
لیلی: نه پدر عزیز تر از جانم، به خداوندگار قسم اگر مرا وادار به ازدواج کنید یک بسته قرص دیازپام می خورم و خودم را میکشم تا تن لشم روی دستتان باقی بماند 
پدر: اینجا حق دارم بزنم؟ 
لیلی: آره الان وقتشه 
(لیلی صورت خود را جلو می آورد ولی پدر در حرکتی باور نکردنی با لگد توی شکم دختر میزند) 
پدر: من پدر آپ تو دیتی هستم نمیگذارم حرکاتم را حدس بزنی
لیلی: پدر با این خواهری که از من حامله نمودی اگر با این پسر ازدواج نکنم دیگر همسری برایم گیر نمی آید 
( ناگهان مجنون از کانال کولر وارد میشود ) 
مجنون: اگر مرا هم بکشید از اینجا نمیروم 
پدر: کسی اصلن کاری با تو ندارد 
لیلی: برویم پدر، برویم بساط ازدواج را بنا بگذاریم 
مجنون: لیلی منم مجنون 
لیلی: مجنون دیگر کیست ؟ 
پدر: گفت که خودشه 
لیلی: خب از آشنایی با شما خوشبخت هستم 
مجنون: چرا سخنانت مثل اشعار مزخرف و پایین تنه ای شده است ؟ 
لیلی: چه چیزی باید میگفتم؟
مجنون: من و تو عاشق یکدیگر هستیم، من دوسال آزگار دم مدرسه تو می امدم و برایت سمبوسه می خریدم 
لیلی: خب این که دلیل نمیشود ، من الان کِیس ازدواج دارم و می خواهم ازدواج کنم 
مجنون: من خودم قصد ازدواج با تورا دارم 
پدر: فکر نمی کردم دخترم با این قیافه آلتی چند خواستگار همزمان داشته باشد 
لیلی: تو منزل نداری، حتی کالسکه ای نداری که مرا شب ها به دور دور ببری 
مجنون: میخرم ، میروم کار می کنم در جاپن و پولدار میشوم 
لیلی: تا تو بروی به دیار جاپن و با پول برگردی من یائسه گشته ام 
پدر: دخترم اما او تورا دوست دارد و این مهم است 
( لیلی و پدر به هم نگاه می کنند و هر دو یک دفعه زیر خنده میزنند ) 
لیلی: آفرین پدر خیلی باحال بود 
پدر: دیدی چگونه جدی گفتم دوستت دارد؟ بزن قدش 
( لیلی با پدرش کف دست خود را به هم می کوبند)
لیلی: نالخ بود 
مجنون: این چه سخنانی است ، آیا دیگر عشق برایتان مهم نیست ؟ 
لیلی: عشق چیست؟ وقتی پول نداشته باشی از گرسنگی میمیری، آدم مرده عشق می خواهد چه کند؟ 
پدر: عشقت را چند می خرند؟ 
مجنون: پول مهم است ولی همه چیز نیست 
پدر: واژن نگو پسر
لیلی: آخر پسرکِ واژنشعر زندگی خرج دارد، اگر نتوانی خانه ای برای سکونت جور کنی، یا من را در رفاه نگاه داری من وقتی با دوست هایم برای تفریح به استخر و سونا یا اوشان فشم میروم پسران پولدار را می بینم و به آنها دلبسته میشوم و به آنها میدهم 
پدر: آفرین دختر با هوشم 
مجنون: می گوید میدهم شما میگویید آفرین؟ شما دیگر چه پدر باسن پاره ای هستی؟
پدر: اگر مادرت نمیداد تو اینجا نبودی پسر پس مدفوع نخور 
لیلی: تا دیداری دیگر بدرود مجنون 
مجنون: اگر مرا رها کنی من به هرزگی می افتم، با تمام دختران این دیار همخوابگی می کنم 
لیلی: هر جور راحتی، ولی از کاندوم استفاده کن زیرا میگویند بیماری اچ آی وی آمده که مقعد انسانها را پاره می کند 
پدر: پسرک برو در خانه خودتان بازی کن، از همان کانال کولر برگرد 
( مجنون داشت میرفت که از کانال کولر بالا برود ناگهان لیلی او را صدا زد مجنون گل از گلش شکفت و فهمید که جلوی دوربین مخفی بوده و خواسته اند او را سرکار بگذارند، به نزدیکی لیلی رفت ، خواست او را ببوسد ) 
لیلی:کنارم به ایست یک سلفی از تو و خودم بگیرم تا در شبکه مجازی ایستاگرام بگذارم و زیرش بنویسم : یه روز خوب من و خواستگار سابقم ^_^ 
( مجنون با او عکس گرفت و سپس به کانال کولر رفت تا از خانه خارج شود) 
پدر: دخترم برو سریع کولر را روشن کن
لیلی: چرا پدر؟ مجنون هنوز در کانال کولر است و خارج نشده 
پدر: برای همین می گویم، کولر را روشن کن که در کانال کولر دهانش سرویس بهداشتی شود تا دیگر از این مدفوع خوری ها نکند و فاز عاشقانه برندارد 
لیلی: اوکی پدر، خیلی ایده خوبی بود مردک فکر کرده فیلم هندی است 

(لیلی کولر را روی دور تند گذاشت و با سینی چای به جمع خاستگاران پیوست، جوری در آن خواستگاری لوندی کرد که آنها راضی شدند او را بگیرند، او بعد از یک ماه حامله شد و مجبور شدند مراسم ازدواج را جلو بی اندازند، پدر لیلی سر عقد به دخترش یک لپ تاپ اچ پی داد و همه کف کردند زیرا در آن زمان گویا لپ تاپ اچ بی خیلی با کلاس بوده است) 


ادامه دارد ......

۳ نظر:

  1. هاهاهاها عالي بود

    پاسخحذف
  2. دهنتو گاییدم پسر :)
    گاییده شدم بس خندیدم :)

    پاسخحذف
  3. کانگرو ادامش کو؟؟؟
    شیش ماه منتظریم هااااا؟؟

    پاسخحذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O