روایات تاریخی - فصل اولین سکس فامیلی

این از قبل پست توبه مونده بود، هی نگاهش می کردم هی ازش میگذشتم، هی با خودم کلنجار میرفتم، هر کاری کردم دلم نیومد پاکش کنم، 9 تا پستُ پاک کردم ولی چون این اولین روایت تاریخیی بود که پیش نویس کردم نتونستم پاکش کنم. البته اولی بود ولی شما دارید آخر می خونیدیش... گفتم هر چه باداباد ... اینم آخرین روایت تاریخی در این سبک . 


با حضور : آقای صدا جبی ، ملکه صحنه ها حوا، صدای بی همتای روایات تاریخی آدم، مرد بی تکرار صحنه ها هابیل و خدای احساس قابیل  



روزی حضرت آدم برای تهیه غذا به جنگل رفت و در جنگل توسط یک داییناسوره کس ننه کشته شد و بگا رفت ، داییناسور پای خود را روی جسده حضرت آدم نهاد و رفت، این خبر به گوش حوا و هابیل و قابیل رسید، آنها تعجب کردند که یعنی چی مُرده؟ آنها تا به حال تجربه مُردن کسی را نداشتند و این اولین تجربه آنها بود، وقتی جبرئیل گفت پدرتان آدم مُرده است هابیل یک نگاه به قابیل کرد و گفت به کیرم (اولین به کیرمه تاریخ)، حوا هم بعد از چند دقیقه سکوت به درست کردن لازانیا برای شام بچه ها ادامه داد ولی قابیل به فکر فرو رفت، جبرئیل به او نگاهی کرد و گفت به چی فکر می کنی؟ قابیل گفت دیروز داییناسوری را دیدم که فکر می کنم به او حس عاشقی دارم، جرئیل گفت: کُس نگید بابا، آدم مُرده دیگه برنمیگرده یکی از شما دوتا باید مادرتونُ بکنید تا نسل بشر ادامه پیدا کنه، هابیل شیرجه زد و با آمادگی جسمانیه مثال زدنی خود را به جبرئیل رساند و با پشت دست توی دهن ایشان زد جوری که دهان جبرئیل پر از خون شد 
جبی: مگه کرم کون داری سگ ننه؟ 
حوا: چرا به من فحش میدی؟ 
جبی: چون تو تربیتش کردی 
حوا: تربیت فرقونی چنده؟ صب تا شب رفتن با داییناسورا بازی کردن بزرگ شدن 
جبی: توصیه می کنم کتاب های دکتر الکساندر ترانچ رو تهیه و مطالعه کنید 
هابی: همینمون مونده فقط مادرمونُ بکنیم 
جبی: نه پس بیا منُ بکن 
قابی: خب اگه مادرمونُ نکنیم کسی رو نداریم بکنیم که مجبوریم تا آخر عمر جق بزنیم 
حوا: مگه جقم میزنی کسکش؟
قابی: نه من گه بخورم جق بزنم 
جبی: خلاصه من اومدم بهتون بگم که نسخ نمونید، درضمن حوا خدا گفت بهت بگم خیار یه میوه است و استفاده خوراکی داره پس جور دیگه ازش استفاده نکن برکت خدارو . بای :*
همه سر میز شام نشستند و غذای خود را خوردند و به این مساله فکر کردند، شب که به بستر رفتند شق درد عجیبی سراغ هابیل و قابیل آمد و طبق معمول هم حوا با خیار خود مشغول بود، نصفه شب هابیل وارد اتاق قابیل شد، قابیل از جا برخواست و نانچیکو خود را برداشت و دو ضربه به هابیل زد، هابیل از درد روی زمین افتاد 
قابی: اومده بودی منُ بکشی؟ 
هابی: کسخل اومده بودم باهات حرف بزنم برق و روشن کن 
(قابیل برق را روشن می کند ، جبرئیل نازل میشود) 
جبی: بچه ها مقامات بالا گفتن هنوز برق اختراع نشده پس اون چراغو خاموش کن 
هابی: داریم حرف میزنیما تو تاریکی نمیشه حرف زد 
جبی: رو حرف خدا حرف نزنید 
(قابیل برق را خاموش می کند و میرود به سمت هابیل دستش را روی شانه او میگذارد)
قابی: من نمی خام مامانُ، مامان باشه واسه تو 
جبی: من مامانتُ می خوام چی کار؟ تو بهشت پره کُسه 
قابی: جبی تو چرا جواب میدی ؟ 
جبی: آخه دستت روی شونه منه 
هابیل : برقُ روشن کنید مثل آدم حرف بزنیم 
جبی: میگم هنوز اختراع نشده چرا نمی فهمی؟
(هابیل بلند شد قابیل را در آغوش گرفت و بوسید)
جبی: هر چقدرم منُ ببوسی فایده نداره میگم برق اختراع نشده 
هابی: تورو بوسیدم؟ خب گمشو از این وسط برو کنار 
قابی: تو که نمیذاری برقُ روشن کنیم حداقل وسطمون واینستا 
جبی: اوکی 
قابی: هابیل برو بخواب فردا حرف میزنیم 
هابی: این کیه از پشت چسبیده به من؟ 
جبی: منم 
هابی: چرا؟
جبی: گفتی وسط واینستم، نگفتید پشتتونم نمی تونم وایستم که 
هابی: از پشت چسبیدی به کونم کسکش دارم کیرتُ حس می کنم 
جبی: خب کیر دارم که داری حسش می کنی 
هابی: یه ذره دورتر وایستا بزار حرف بزنیم 
جبی: اوکی 
قابی: من با تو مشکلی ندارم هابیل، اگه می خوای مامانُ بکنی بکن 
هابی: خدا به دور مگه آدم مادرشُ می کنه ؟
جبی: پس آدم کیو می کنه ؟
قابی: زنشو
جبی: شما زن دارید ؟
قابی: به خدا بگو برامون تولید کنه 
جبی: فکر می کنیم ما اون بالا بیکاریم بشینیم واسه شما زن تولید کنیم ؟
هابی: پس چی کار می کنید؟ 
جبی: علف میزنیم 
هابی: علف چیه ؟
جبی: چیز خوبیه ، جوابه ، خوده شما حاصل دوتا رول علف مشتی هستید 
هابی: باشه ، قابیل اگه تو مشکلی نداشته باشی من مامانُ می کنم 
قابی: باشه داداش 3>
هابی: چشی :* 
قابی: فداتم ^_^
هابی: داداشمی *_*
جبی: بسه دیگه o_O
(هابیل به اتاق خود رفت و آسوده خوابید صبح که برای صبحانه بیدار شد دید مادرش توی شومینه خوابیده، او را بیدار کرد و گفت چرا آنجا خوابیدی، او برای هابیل توضیح داد که دم صبح با قابیل یه سکس وحشی خفن داشته و متذکر شد که کیر قابیل اندازه داییناسور است و حوا بسیار از این مطلب راضی بوده و این مطلب باعث شده خیاری که مدتها استفاده می کرده را برای ناهار سالاد کند تا بچه ها بخورند، هابیل از شنیدن این مطلب کُس و کونش جر خورد و به دنبال قابیل رفت و او را در میان صحرا پیدا کرد)
هابی: هکتووووووووووووررررر
جبی: عزیزم هکتور خره کیه ؟ قابیله این 
هابی: پس هکتور کیه ؟
جبی: چه میدونم از خودت اسم در میاری 
هابی: قابیل 
قابی: جون داداش؟ 
هابی: مامانُ کردی؟ 
قابی: آره دیشب رفتم دیدم داره خیار می کنه تو خودش گفتم چرا خیار بیا اصل جنسُ بگیر 
جبی: آخه آدم مادرشُ می کنه بی ناموس 
قابی: تو گه نخور همه چیز زیر سر توئه 
هابی: حالا که اینجوری شد باید یکی از ما بمیره 
قابی: خب برو بمیر 
جبی: بدم نمی گه 
هابی: تو باید بمیری چون به من خیانت کردی 
جبی: کسخل طرف مادرشُ کرده بعد تو از خیانتش ناراحتی؟ 
قابی: من به ندای خدا گوش فرا دادم 
جبی: عوه :)))
هابی: میگامت ، مادر حق من بود سهم من بود عشق من بود 
جبی: این دیالوگِ یه فیلمه حدودن 100 هزار سال بعد 
قابی: اگه می خوای بجنگی من آماده ام 
هابی: اوکی بیا جلو 
قابی: تو بیا جلو 
جبی: ترو خدا سریع کارو تموم کنید ما بریم یه علف تازه گرفتم بوش عرشُ برداشته 
(هابیل و قابیل با هم درگیر میشوند این وسط چند مشت و لگد هم جبرئیل می خورد، بعد از مدتها کم کم خسته میشوند قابیل از روی زمین بلند میشود میرود یک بیل برمیدارد و می خواهد با آن به سر هابیل بزند) 
جبی: چی کار می کنی جاکش؟ 
قابی: بزنم بکشمش دیگه 
جبی: نرین به تاریخ دیگه 
قابی: تاریخ چیه ؟ 
جبی: یه چیزیه که بعدن مردم میخونن، داستان شمارو مینویسن بعدن می خونن 
قابی: خب خوبه که 
جبی: خوبه ولی تو تاریخ اومده هابیل با بیل قابیلُ کشت 
قابی: خب این اشتباهه اینجاش باید عوض بشه 
جبی: حالا بخاطر توئه حشری باید کل تاریخُ بگا بدیم ؟ 
قابی: نمی شه ؟ 
جبی: راه نداره خدایی 
هابی: پس من باید بکشمش ؟ 
جبی: آره تو دسته بیل و بگیر جوری بزن تو سرش مادرش گاییده بشه 
هابی: مادرش همون مادره منه 
جبی: خب نمی شه یه جوری بزنی فقط مادر اون گاییده بشه ولی مادر خودت سالم بمونه؟ نه ؟ 
قابیل: خفه شو جبرئیل
جبی: اوکی پس یه جوری بزن فقط بمیره 
(هابیل بی معطلی ضربه ای محکم به فرق سر قابیل زد و قابیل نقش زمین شد) 
جبی: شاش داری مگه؟ 
هابی: چرا ؟
جبی: وایستا ، باید قبلش میگفتیم یه حرف آموزنده بزنه 
هابی: نمی شه من بزنم؟ 
جبی: تو بخاطر کردن مادرت داداشتُ کشتی حالا واسه ما حرف آموزنده ام می خوای بزنی؟ کسکش تو خودت سرچشمه بد آموزیی هستی 
هابی: خب الان چی کار کنیم ؟ 
جبی: هنوز نمرده داره جون میده، بلند کن تن لششو بزار یه چیزی بگه 
(هابیل قابیل را با بیل از زمین بلند می کند و هابیل بیل را پشت قابیل گذاشت تا بیل نگذارد قابیل به زمین بیفتند - چه بیل تو بیلی شد)
جبی: داداش قابیل جمع با صفاست یه چیز بگو بگرخیم 
قابی: یعنی چی؟ 
جبی: یعنی یه حرف آموزنده بزن ملت که این داستان رو در تاریخ می خونن درس عبرت بگیرن 
قابی: ترو خدا مادرتونُ نکنید 
جبی: نه این نمی شه، خانواده شما  به عنوان پایه گذار همچین سنت کسشری نمی تونن همچین نصیحتی بکنن، چون کسی گوش نمیده ، تو خودت جرسومه فسادی 
هابی: من بگم؟ 
جبی: تو گه نخور 
قابی: چی بگم پس؟ 
جبی: یه چیزی بگو، تو اشرف مخلوقاتی من که کیرتم داداش 
قابی: هر عددی ضرب در ادعا مساوی است با همان عدد 
جبی: کُس نگو مومن این جمله واسه کنفسویوسه، یه جمله از خودت بگو 
قابی: خارشُ گاییدم 
جبی: این خوبه، آموزنده نیست ولی خوب بود، حالا بمیر 
قابی: اگه به موقع به بیمارستان برسم شاید زنده بمونم 
(هابیل با بیل یک ضربه دیگر به قابیل میزند و قابیل را کامل می کشد) 
جبی: کرم کون داری؟ 
هابی: آخه گفت زنده میمونم 
جبی: نه بابا بیمارستان کجا بود که زنده بمونه کسخل؟ 
هابی: می شه منم یه جمله آموزنده بگم؟ 
جبی: نه داداش برو مادرت منتظره ، به مادرت بگو قابیلو تمساح خورد 
هابی: اوکی 
(هابیل به خانه رفت و سالها با مادر زندگی کرد و بسیار توله تولید کردند تا جایی که دنیا پر از انسان شد، هابیل 19 سال بعد به دست پسرش کشته شد و پسرش با مادرش خوابید، نسل ها و نسل ها گذشت و همینجور حوا بین فرزندان و نوه هایش دست به دست شد تا به این جلمه رسید که هر چی جنگه سر کون تنگه، از آنجا بود که همه فهمیدند همه جنگ های دنیا بر سر یک زن است و لعنت خدای بر زنانی که جنگ راه  میندازند و غر میزنند و نمیدهند و یا ساک نمی زنند ، حوا هنوز هم زنده است و در فیسبوک پروفایلی با نام مهسا جون دارد و از طریق دادن خرج زندگی را در می آورد)



۱۱ نظر:

  1. جر خوردم بس كه خنديدم كاش اون 9 تا رو هم پاك نمي كردي

    پاسخحذف
  2. لینک مهسا جون رو میدی ؟

    پاسخحذف
  3. کارِِ خوبی نیس پاک کردیا! آزادی بیان کجاس الان؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. اونجاس که واسه نوشتن پست کسی رو تو کشورشون اعدام نمی کنن . فهمیدی کجاس؟ ^_^

      حذف
  4. چرا پاک کردی آخه!!! حیف نبود :/

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. حیف رفاقتمونه داداش اینا که کسشره

      حذف
  5. کجایی پس :(

    روزی صدبار میام میرم باز هیچ خبری نیست ازت...گرفتاری -.-

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. زندگی میگاد عارش :(
      ولی داداش هر وقت بتونم میام یه چیزی می نویسم کامنتارو جواب میدم
      سعی می کنم حداقل هفته ای یه بار اونم یکشنبه ها پست جدید بزارم ولی می خوام کیفیت نیاد پایین (

      حذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O