عضویت فعالم داشتم

فکر کنم 12 سالم بود با دوستام مسجد میرفتیم و با خلوص نیت خاصی نماز جماعت می خوندیم ، یادمه وسط نماز بارها بخاطر گناهایی که کرده بودم گریه می کردم حالا فکر کن تا اون موقع بزرگ ترین گناهی که کرده بودم این بود که یه بار در خونه اصخر اینا باز بود مادرش تو حیاط داشت رخت میشُست من کونشُ دید زده بودم، بعد سال ها نماز می خوندم وسط نماز بخاطر اون گناهم گریه می کردم شما عمق کسمغزی رو درک کنی راحت 200 بارو جق میزنی، بعد با دوستای هم محلیمون که میرفتیم مسجد یه بار توی راه همدیگرو انگشت کردیم... آخ ببخشید این یه داستان دیگه است اینُ بعدن تعریف می کنم، یه بار توی مسجد یه کسشری زده بودن به دیوار که مسابقات فوتبال گل کوچیک جام فیلان. اسم جام یادم نیست یه اسم کسشر داشت بعد ما رفتیم با سه تا از دوستام توی این جام ثبت نام کردیم و نفری 500 پیاده شدیم به امید قهرمانی، آقا ما 12 سالمون بود بعدن فهمیدیم همه کیرخرن، توی مسابقه اول 11 تا گل خوردیم ولی هنوز حذف نشده بودیم، مسابقه بعدی رو با اقتدار پیروز شدیم و 3-0 بردیم چون تیم قویی بودیم و رو دست خودمون حریف نمیدیدم، من خودم واسه خودم مارادونا بودم بقیه بچه هام خیلی بازیشون خوب بود ولی این دلیل برد ما نبود بلکه این دلیل برد ما بود: حالا که کسی نیست میگم اون بازی رو ما 3-0 بردیم چون تیم حریف نیومده بود بازی رو زدن به نفع ما، واسه همین ما سه امتیازه شدیم و اگه بازی آخرو می بردیم از گروه خودمون میرفتیم بالا بعدم میرفتیم احتمالن فینالُ بعدم قهرمان میشدیم بعدشم مسابقات کشوری و بعدم مسابقات جهانی و بعدم مسابقات بین کهکشانی و بعدم مسابقه آخر با خدا و حضرت عیسی بود که احتمالن اونم می بردیم، خلاصه اینکه خاره فوتبالو میگاییدیم دیگه، ولی همونجور که حدس زدین ما نتونستیم بازی آخرو ببریم و کاملن کیر خوردیم و به مراحل بعدی نرسیدیم، ما قبل از مسابقات دو روز وقت داشتیم و تمرین کردیم حتی نماز خوندیم و کلی به درگاه خدا دعا کردیم ولی همونجور که درجریانید خدا مثل همیشه رید تو صورتمون و آدم حسابمون نکرد، حالا چرا حذف شدیم: ما توی مسابقه شرکت کردیم دیدیم سه تا غول تو زمینن یه غول آخرم واستاده ذخیره، با شجاعت مثال زدنی بازی رو شروع کردیم 15 تا گل خورده بودیم ولی هنوز امیدوار بودم یه جا تو یه حرکت من توپو انداختم مثل مادرادونا حرکت کنم گل بزنم یه دفعه یکیشون یه تنه بهم زد من از زمین بازی کلن افتادم بیرون و دستم شکست و همه بدنم رو زمین کشیده شده بود پوست پوست شده بود تا سه ماه می خواستم بخوابم همه جام می سوخت، میرفتم حموم پوست بدنم مثل سیرابی بود می خواستم خودمو بخورم، خلاصه اون بازی رو ما 31- 0 باختیم ولی چیزی از ارزش هامون کم نشد، چون ما اصن ارزش نداشتیم رسمن بی ارزش ترین آدمای دنیا بودیم، بعد از اون مسابقات من روزها و شب ها نماز می خوندم و با گریه از خدا می خواستم کون اون مرده بذاره که زد منُ گایید ولی طبق معمول خدا کیرشم نبود، پس تصمیم گرفتم خودم دست بکار بشم، رفتم تحقیق کردم دیدم یارو فرمانده بسیج اون ناحیه است، فهمیدم تو کدوم پایگاهه، رفتم تو اون پایگاه ثبت نام کردم، روز اول ازم پرسیدن انگیزه ات چیه برای پیوستن به بسیج گفتم: شنیدم استخر نیم بها میبرن و کلی هم خوردنی میدن، یارو گفت یعنی نمی خوای به خدا خدمت کنی؟ گفتم: چرا یادم نبود من اصن اومدم به خدا خدمت کنم، اونام قبولم کردن و سر این کلاساشون و عملیاتاشون شرکتم دادن، ولی اون یارو رو ندیده بودم بعد از دوسال رفتم مرحله فعال تا جایی که با اون یارو که زده بود منُ گاییده بود کلاس عقیدتی داشتیم، من که دوسال زحمت کشیده بودم حالا خودمُ آماده حضور در کلاس های اون کسکش میدونستم، آقا چشمتون روز بد نبینه خاری من از این گاییدم که آمریکا از صدام نگایید، سر کلاساش میرفتم جلو همه شاگرداش بلند میشدم میگفتم: مادرتو گاییدم، میگفت چی؟ میگفتم: شوخی کردم هنوز نگاییدم، بعدم میشستم و سر خودمو گرم می کردم سه ماه تمام من سر کلاسا به این فحش میدادم یه بار تو یه رزم شبانه توی تاریکی داد زدم بچه ها فرار کنید مادر فرمانده اومده همه از خنده جر خوردن ولی نمیدونم چی شد یه دفعه تیر اندازی شد، نمیدونم میخواستن منُ بزنن یا فکر کرده بودن مادر فرمانده واقعن اومده می خواستن اونو بزنن، خلاصه تو تاریکی تیر اندازی شد همه رو زمین خوابیدیم تا صبح بشه، دوساعت انگار جنگ شده بود از همه جا صدای تیر می اومد حتی یکی رو دیدم نارنجک انداخت، بعد اونوریا محماتشون تموم شده بود فحش میدادن، وضع کسشری بود وایستادیم تا صبح بشه، هوا که روشن شد دیدیم دو نفر تیر خوردن اون وسط افتادن مُردن - نمیدونم چی شد اون وسط کسی گناهکار شناخته نشد ولی من اخراج شدم، منم از لج هر روز میرفتم رو دیوار پایگاه می نوشتن فرمانده کُس ننت تا اینکه با ماشین اومدن دم خونه به پدرم تذکر دادن که اگه پسرتون از این کارا بکنه میگیریم کونش میذاریم، بابای منم با میلگرد سعی کرد منُ قانع کنه که دیگه این کارو نکنم منم قانع شدم ولی کینه اون یارو از دلم نرفت، یه بار با یه دختره تو خیابون بودم همون یارو فرماندهه جلوی منُ گرفت گفت خانوم کی باشن، منم دیدم اوضاع تخمیه ازش معذرت خواهی کردم بخاطر مسائل پیش اومده و گفتم بچگی کردم و گفتم که با دختره قصدم خیره، اونم تبریک گفت و رفت، منم شب رفتم خونه بهش اس ام اس دادم: کسخل امروز رفتم دختره رو کردم کلی هم بهت خندیدم، این مسئله گذشت چند ماه بعد دوباره منُ باز با یه دختر دید، اومدم معذرت خواهی کنم گاز فلفل در آورد زد تو چشمم، بردنم کلانتری شبم بابام اومد منُ در آورد و تا خونه کتکم زد - درسته من بطور کلی تو این حادثه از بین رفتم ولی ثابت کردم فوتبالم خوبه - حالا اینکه چه جوری با این همه کسشر ثابت کردم فوتبالم خوبه به خودم مربوطه اگرم لازم باشه مثل عموتتل فیلم از فوتبال بازی کردنم میذارم تا بفهمید - می خوام وبلاگُ ببندم برم فوتبالیست بشم، من هنوز اون یارو رو فراموش نکردم هنوزم شمارشُ دارم بعضی وقتا بهش زنگ میزنم چندتا فحش خارمادر بهش میدم ولی صداشُ عوض می کنه میگه این خط واگذار شده کسکش، فکر می کنن ما گاگولیم 

کارت فعال بگیرید لازم میشه ^_^ 

۶ نظر:

  1. کیرم تو کسه خلت =))))))))))))
    #الی‌هستم هشتگ شخصی

    پاسخحذف
  2. چطوری کصخل

    روزی دخدر همسایمون اومد در خونه ما
    و کلی نگاه و کصشر کرد و زد
    و در عاخر هم گفد
    من اصن قصط ازدواج ندارم هااااا
    منم دیدم کونش میخاره
    گفتم اظدواج قصط نمیخاد
    شوهر میخاد که نیست
    اونم گفد:پس تو بوقی بعدش مثه یابو هر هر کر کر خندید
    منم که تو شرایط بدی قرار گرفته بودم
    گفدم خودم میگیرمت
    اما به یه شریط
    گفد چی
    گفتم
    هر شب برام ساک انگولایی بزنی
    اونم که خدای ادا تنگا ولی زیر پوستی بود گفد:
    گمشو کثیف اح اح چندش کیونی اصن بات اظدواج نمیکنم
    سوالم از تو ای دیوث اینه
    چیکار کنیم (پسران) یا چکار کنند (دخدران) که دخدران قصط ازدواج پیدا کنند
    چون اون دخدر همسایمون خیلی کصکشه
    باید برام ساک بزنه
    چنتا پیشنهاد بده

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. پیشنهادم اینه که اضدواج نکن :))))

      حذف
  3. فرق فرهنگ اصیل‌ایرانی و فرهنگ مبتذل غر‌بی‌
    ((مرد ‌ایرانی وقتی ازدواج کرد و صاحب فرزند شد ، هرگز به خو د‌این اجازه را نمی‌دهد که در حضور فرزندان خود عشق و علاقه‌ی خود را نثار همسر خود کند و او را ببوسد ، در عوض وقتی که مرد ‌ایرانی عصبانی و ناراحت باشد ، در حضور فرزندان ، همسر خود را به باد فحش و دشنام و کتک می‌گیرد . ‌اما در فرهنگ مبتذل غر‌‌بی‌ پدر و مادر جنگ و دعوا را به پستو می‌برند و در حضور فرزندان خود عشق و علاقه را نثار هم می‌کنند)) برگرفته جدی از سایت http://irannik.persianblog.ir/

    پاسخحذف
  4. عاقا یه سوال شخصی؛این آلفرد (زیرنافی) توی اینستاگرام خودتی؟؟

    اگه هستی که هیچی به کیرم،ولی اگه نیشتی بدان و آگاه باش که کپی میکنه بدون ذکر منبع؛قدیم اسم توییتر میزد ولی

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. کس ننه هر کی بدون منبع میدزده چه آلفرد چه هر کسکشه دیگه ای

      حذف

سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O