عضویت فعالم داشتم

فکر کنم 12 سالم بود با دوستام مسجد میرفتیم و با خلوص نیت خاصی نماز جماعت می خوندیم ، یادمه وسط نماز بارها بخاطر گناهایی که کرده بودم گریه می کردم حالا فکر کن تا اون موقع بزرگ ترین گناهی که کرده بودم این بود که یه بار در خونه اصخر اینا باز بود مادرش تو حیاط داشت رخت میشُست من کونشُ دید زده بودم، بعد سال ها نماز می خوندم وسط نماز بخاطر اون گناهم گریه می کردم شما عمق کسمغزی رو درک کنی راحت 200 بارو جق میزنی، بعد با دوستای هم محلیمون که میرفتیم مسجد یه بار توی راه همدیگرو انگشت کردیم... آخ ببخشید این یه داستان دیگه است اینُ بعدن تعریف می کنم، یه بار توی مسجد یه کسشری زده بودن به دیوار که مسابقات فوتبال گل کوچیک جام فیلان. اسم جام یادم نیست یه اسم کسشر داشت بعد ما رفتیم با سه تا از دوستام توی این جام ثبت نام کردیم و نفری 500 پیاده شدیم به امید قهرمانی، آقا ما 12 سالمون بود بعدن فهمیدیم همه کیرخرن، توی مسابقه اول 11 تا گل خوردیم ولی هنوز حذف نشده بودیم، مسابقه بعدی رو با اقتدار پیروز شدیم و 3-0 بردیم چون تیم قویی بودیم و رو دست خودمون حریف نمیدیدم، من خودم واسه خودم مارادونا بودم بقیه بچه هام خیلی بازیشون خوب بود ولی این دلیل برد ما نبود بلکه این دلیل برد ما بود: حالا که کسی نیست میگم اون بازی رو ما 3-0 بردیم چون تیم حریف نیومده بود بازی رو زدن به نفع ما، واسه همین ما سه امتیازه شدیم و اگه بازی آخرو می بردیم از گروه خودمون میرفتیم بالا بعدم میرفتیم احتمالن فینالُ بعدم قهرمان میشدیم بعدشم مسابقات کشوری و بعدم مسابقات جهانی و بعدم مسابقات بین کهکشانی و بعدم مسابقه آخر با خدا و حضرت عیسی بود که احتمالن اونم می بردیم، خلاصه اینکه خاره فوتبالو میگاییدیم دیگه، ولی همونجور که حدس زدین ما نتونستیم بازی آخرو ببریم و کاملن کیر خوردیم و به مراحل بعدی نرسیدیم، ما قبل از مسابقات دو روز وقت داشتیم و تمرین کردیم حتی نماز خوندیم و کلی به درگاه خدا دعا کردیم ولی همونجور که درجریانید خدا مثل همیشه رید تو صورتمون و آدم حسابمون نکرد، حالا چرا حذف شدیم: ما توی مسابقه شرکت کردیم دیدیم سه تا غول تو زمینن یه غول آخرم واستاده ذخیره، با شجاعت مثال زدنی بازی رو شروع کردیم 15 تا گل خورده بودیم ولی هنوز امیدوار بودم یه جا تو یه حرکت من توپو انداختم مثل مادرادونا حرکت کنم گل بزنم یه دفعه یکیشون یه تنه بهم زد من از زمین بازی کلن افتادم بیرون و دستم شکست و همه بدنم رو زمین کشیده شده بود پوست پوست شده بود تا سه ماه می خواستم بخوابم همه جام می سوخت، میرفتم حموم پوست بدنم مثل سیرابی بود می خواستم خودمو بخورم، خلاصه اون بازی رو ما 31- 0 باختیم ولی چیزی از ارزش هامون کم نشد، چون ما اصن ارزش نداشتیم رسمن بی ارزش ترین آدمای دنیا بودیم، بعد از اون مسابقات من روزها و شب ها نماز می خوندم و با گریه از خدا می خواستم کون اون مرده بذاره که زد منُ گایید ولی طبق معمول خدا کیرشم نبود، پس تصمیم گرفتم خودم دست بکار بشم، رفتم تحقیق کردم دیدم یارو فرمانده بسیج اون ناحیه است، فهمیدم تو کدوم پایگاهه، رفتم تو اون پایگاه ثبت نام کردم، روز اول ازم پرسیدن انگیزه ات چیه برای پیوستن به بسیج گفتم: شنیدم استخر نیم بها میبرن و کلی هم خوردنی میدن، یارو گفت یعنی نمی خوای به خدا خدمت کنی؟ گفتم: چرا یادم نبود من اصن اومدم به خدا خدمت کنم، اونام قبولم کردن و سر این کلاساشون و عملیاتاشون شرکتم دادن، ولی اون یارو رو ندیده بودم بعد از دوسال رفتم مرحله فعال تا جایی که با اون یارو که زده بود منُ گاییده بود کلاس عقیدتی داشتیم، من که دوسال زحمت کشیده بودم حالا خودمُ آماده حضور در کلاس های اون کسکش میدونستم، آقا چشمتون روز بد نبینه خاری من از این گاییدم که آمریکا از صدام نگایید، سر کلاساش میرفتم جلو همه شاگرداش بلند میشدم میگفتم: مادرتو گاییدم، میگفت چی؟ میگفتم: شوخی کردم هنوز نگاییدم، بعدم میشستم و سر خودمو گرم می کردم سه ماه تمام من سر کلاسا به این فحش میدادم یه بار تو یه رزم شبانه توی تاریکی داد زدم بچه ها فرار کنید مادر فرمانده اومده همه از خنده جر خوردن ولی نمیدونم چی شد یه دفعه تیر اندازی شد، نمیدونم میخواستن منُ بزنن یا فکر کرده بودن مادر فرمانده واقعن اومده می خواستن اونو بزنن، خلاصه تو تاریکی تیر اندازی شد همه رو زمین خوابیدیم تا صبح بشه، دوساعت انگار جنگ شده بود از همه جا صدای تیر می اومد حتی یکی رو دیدم نارنجک انداخت، بعد اونوریا محماتشون تموم شده بود فحش میدادن، وضع کسشری بود وایستادیم تا صبح بشه، هوا که روشن شد دیدیم دو نفر تیر خوردن اون وسط افتادن مُردن - نمیدونم چی شد اون وسط کسی گناهکار شناخته نشد ولی من اخراج شدم، منم از لج هر روز میرفتم رو دیوار پایگاه می نوشتن فرمانده کُس ننت تا اینکه با ماشین اومدن دم خونه به پدرم تذکر دادن که اگه پسرتون از این کارا بکنه میگیریم کونش میذاریم، بابای منم با میلگرد سعی کرد منُ قانع کنه که دیگه این کارو نکنم منم قانع شدم ولی کینه اون یارو از دلم نرفت، یه بار با یه دختره تو خیابون بودم همون یارو فرماندهه جلوی منُ گرفت گفت خانوم کی باشن، منم دیدم اوضاع تخمیه ازش معذرت خواهی کردم بخاطر مسائل پیش اومده و گفتم بچگی کردم و گفتم که با دختره قصدم خیره، اونم تبریک گفت و رفت، منم شب رفتم خونه بهش اس ام اس دادم: کسخل امروز رفتم دختره رو کردم کلی هم بهت خندیدم، این مسئله گذشت چند ماه بعد دوباره منُ باز با یه دختر دید، اومدم معذرت خواهی کنم گاز فلفل در آورد زد تو چشمم، بردنم کلانتری شبم بابام اومد منُ در آورد و تا خونه کتکم زد - درسته من بطور کلی تو این حادثه از بین رفتم ولی ثابت کردم فوتبالم خوبه - حالا اینکه چه جوری با این همه کسشر ثابت کردم فوتبالم خوبه به خودم مربوطه اگرم لازم باشه مثل عموتتل فیلم از فوتبال بازی کردنم میذارم تا بفهمید - می خوام وبلاگُ ببندم برم فوتبالیست بشم، من هنوز اون یارو رو فراموش نکردم هنوزم شمارشُ دارم بعضی وقتا بهش زنگ میزنم چندتا فحش خارمادر بهش میدم ولی صداشُ عوض می کنه میگه این خط واگذار شده کسکش، فکر می کنن ما گاگولیم 

کارت فعال بگیرید لازم میشه ^_^ 

سوالات غیر شرهی -

صلام بنده مشکلم اینه ک خیلی بی شانصم بی شانص که چ عرض شود کصشانسم یعنی دصت به طلا هم بزنم صنگ میشه حتی دصت به تجاوزم بزنم (ک خایه شو ندارم چون اصن پول رفتن ب مرز ترکیه رو ندارم) تجاوز شونده هم بی کون میشه در هر صورت خیلی کص شانصم راه تجاوزم امتحان کردم که متاصفانه ریدم چون بلد نبودم اصتاد میشه این مشکل منو بگایی. شاهین پیشرو هصتم از دوصتای فیصبوکت از کردصتان ^_^ <3

این صاد چیه تو همه کلمه هات استفاده می کنی جاکش؟ به کیرم که کس شانسی ، کیرم تو شانست آدم سوالتو میخونه اعصابش خورد می شه انقدر صاد استفاده کردی، خب کیرم تو فرق سرت خب دیوث مگه من خدام؟ مگه حضرت عیسام؟ مگه حضرت ابوبکرم؟ ابوکر حضرت نبود؟ پس چی بود؟ خب مهم نیست مهم اینه که تو بدشانسی اینُ دیگه نمی شه با مشاوره کاری کرد کیری صفت، آخه کیری ماهیت من چه کاری می تونم برات بکنم، خب هر کسی توی زندگیش یه دوره ای کیری شانسه یه دوره ای کس شانسه یه دوره ای هم ممه شانسه یه دوره ای ام تخمی شانسه

تا حالا دقت نکرده بودم شانسا همشون سکسی ان به کیرو کُس مربوطن، کسکش کاری نمی شه کرد به زندگی ننگین بارت ادامه بده تا دوره شانست بیوفته 

چندتا پیشنهاد برات دارم : 

- برو بمیر : در این روش شما به جای خلوتی رفته رگ های دست خود را میزنید و بگا میروید هم خودتان هم دیگران و هم این وبلاگ را از شر خود راحت می کنید 

- برو بمیر 2 : شاید فکر کنی این همون گزینه اوله ولی ریدی این مثل عملیات غیر ممکن بود چندتا اپیزود بود - اینم مثل اونه، موضع یکیه ولی روش فرق داره - در این روش برو خودتو بنداز زیر ماشین، فقط مراقب باش جوری خودتُ بندازی جلو ماشین که بگا بری و فلج نشی بمونی رو دست خونواده 

- نرو بمیر: در این روش شما می تونید مثل کسخلا به زندگی ننگین بار خود ادامه بدید تا بالاخره بگا برید و بمیرید که بازم می رسیم به دو گزینه اول که بنظرم هر چه سریع تر خودتونُ بکشید هم به نفع خودتونه هم جامعه 

- برو تخم مرغ شانسی بخر تا خوش شانس بشی (انقدر بی نمک بود این گزینه تو خونمون قطب شد از سرما)

- برو خوش شانس شو ( این روش یکی از بهترین روش هاییه که می تونی امتحان کنی که در تمام جهانم تایید شده)

- و اما بهترین راه و آخرین راه همیشه تجاوز است که اتفاقن بازم در این مورد جواب میده، ولی میگی بلد نیستم و پول ندارم و این حرفارو بزار کنار، به این چیزا نیست. هر کسی اندازه خلوص نیتش، اندازه بودجه اش تجاوز می کنه، شما چون بودجه ای نداری و از کسی هم جز خودت شکایتی نداری پس بنابراین باید به خودت تجاوز کنی و بعدم اصلن لازم نیست فرار کنی به مرز و بگا بری 

تجاوز به خود چگونه است؟ 
تجاوز به خود بدین صورت میباشد که شما از قبل یک عدد خیار یا یک عدد هویج پوست کنده آماده می کنید (لطفن هویج ها و خیارها را قشنگ با آب و نمک بشویید چون میگن وبا اومده) خود را به زور به گوشه ای خلوت می برید (اینکه میگم به زور خودتونُ ببرید یه گوشه باید اینجوری باشه که بدترین جایی که دوست دارید برید  مثلن اگه تو توالت بدتون میاد به زور برید اونجا همونجا به خودتون تجاوز کنید، با دست چپ دست راستتونُ بگیرید بکشید که معنی تجاوز بده) همونجا خیار و یا هویجی که از قبل آماده کردید و به خودتون فرو کنید و بعد با گریه و سرخوردگی به خدا شکایت کنید یا اینکه از دوستان و آشنایان تقاضا کنید شما را گوشه ای خفت کنند و مثل سگ بکنند - الان به هر کی بسپارید این کارو براتون می کنن چون از نوع نوشتنتون و یا از شانس تخمیتون معلومه همه ازتون متنفرن 


تجاوز به خود بهترین راه تجاوزه هم به آرمان های وبلاگ پایبند موندین هم لذت تجاوز رو چشیدین هم لازم نیست بعدش فرار کنید برید سمت مرز با اینکه فرار سمت مرز مثل سربازی آدمُ مرد می کنه ، آخ که چه خاطراتی داشتیم ما لب مرز :)

کیر ^_^ 


همسرداری - فصل 1 ( مخصوص بانوان )

از آنجا که مردان بر اثر کار در خارج از خانه و سکس در داخل خانه بسیار خسته می باشند و از آنجا که کار کردن خارج از خانه و سکس داخل خانه بخاطر راضی کردن همسرشان می باشد زنان وظایفی دارند که باید در قبال شوهرانشان انجام دهند، امشب می خوایم به مبحث ریدن، شاشیدن و یا گوزیدن در مردان بپردازیم، همینطور که همه میدونید ریدن، شاشیدن یا گوزیدن در انسانها عادی است پس با توجه به خستگی مردان باید کارهایی را همسرانشان انجام دهند که امروز به این قضیه می پردازیم: 

برای راحتی همسرتان به او اجازه دهید راحت در منزل بگوزد، زیرا هر مرد ایرانی به صورت متوسط با حساب غذاهای کسشری که شما درست می کنید و می خورد 20 بار باید بگوزد و اگر قرار باشد بخاطر هر گوز بره تا دستشویی و برگرده که خارش گاییده میشه، حتی می توانید در گوزیدن به او کمک کنید، مردان عادت دارند برای گوزیدن 30 درجه کونشونُ از زمین بلند می کنن که راحت تر بگوزند و جر نخورند، شما هر وقت دیدین شوهرتون گوز داره با دستتون زاویه مورد نظر رو براش ترتیب بدین، پاشو 30 درجه از زمین جدا کنید که یه وقت خدایی نکرده شوهرتون جر نخوره بالاخره شوهرتونه سگ که نیست، پس بگذارید او آزادانه در خانه بگوزید این کار باعث می شود او به زندگی با شما علاقمندتر شود (حالا اینکه می خواید بزارید جلوی مهمون بگوزه یا نه دیگه بستگی به خودتون و خونوادتون داره و ذهن آزاد اندیش شما)

ریدن در مردان بسیار مهم است ولی خب میدانید که مردان برای ریدن همیشه مشکل دارند برای همین اگر می خواهید زندگی رمانتیکی داشته باشید هر وقت دیدین همسرتان عن دارد با او به توالت بروید و او را تشویق کنید تا بریند، مثلن جملاتی مثل: قربون عنت برم برین. عنتُ بخورم برین عزیزم، یا حرکاتی مثل مالیدن شکم، تشویق کردن، سرگرم کردن همسرتان در توالت مثل رقصیدن یا وعده وعید دادن باعث این میشود که مردان بهتر برینند، جملاتی مثل: عزیزم اگه خوب برینی نیم ساعت برات ساک میزنم، قربونت برم اگه خوب برینی خوب بهت میدم امشب، فدات شم خوب برین که می خوایم تا صبح سکس کنیم یه وقت وسطش عنت نگیره - این کار باعث میشود شوهرانتان به زندگی دو چندان علاقمند شوند و سمت زنان دیگر کمتر بروند (چون همه چیز ریدن که نیست بالاخره چیزای دیگه ام مهمه - اونام حق زندگی دارن و خیانت یکی از چیزای شیرین زندگیه که پیش میاد حتمن) 

از همه مهمتر در مورد مردان شاشیدن است که باید مداوم مواظب این حرکت زیبا از مردان باشید، مردان بخاطر خستگی از سکس و کار در خارج از منزل بسیار بگا رفته اند پس حال اینکه بروند بشاشند ندارند، شما با سرپا گرفتن آنها می توانید کمک بسیار زیادی به آنها بکنید، اگر دیدین مقاومت میکنند بگویی: جییییییییییییییش جیــــــــــــــــش و این کلمه رو تکرار کنید تا بشاشند، اگر راه های خلاقانه دیگری به ذهنتان میرسد هم امتحان کنید، مثلن مورد داشتیم میذاشته شوهرش تو کُسش بشاشه بعد میرفته خودشُ تو دستشویی خالی میکرده، یا واسه شوهرشون پارچ آوردن شوهرشون توی پارچ شاشیدن و اینام پارچُ گذاشتن بالا سرشون، نصفه شب بلند شدن فکر کردن آبه یه قلب خوردن تازه فهمیدن کیر خوردن - خلاصه دقت کنید خودتونُ بگا ندید سر عشق و عاشقی. ولی این کار شما باعث میشود همسرتان به زندگی خیلی علاقمند شوند و خیانت در این مردان سه درصد کاهش می یابد چون بالاخره همه چیز شاش که نیست چیزای دیگه ای هم مهمه تو زندگی 

شاید همسرتان احساساتی باشد و بخواهد با زن دیگیری رابطه برقرار کند، زیرا مردان احساسی هستند و با احساسشان تصمیم میگیرند، شاید با یکی از اقوام شما رو هم ریخته باشند، شاید علاوه بر اینکه شما را می کند به دیدن فیلم سوپر هم میرود و چند راندی هم با فیلم سوپر جق میزند، شاید ایشان معتاد دختر بازی است و دست خودش نیست وقتی از خانه بیرون میرود یک مخ می زند و می کند، مردان بی گناهند و فقط احساساتی هستند، تمام این مشکلات با محبت حل میشود اگه نشد حتمن با دوتا لگد تو تخمشون حل میشه 

کارهای دیگه مثل چسیدن یا آروق زدن یا خاروندن خایه و بعد بو کردن انگشتان، فحش دادن، دست بزن، پای بزن، انگشت کردن توی کونتان، باز کردن در دستشویی وقتی دارید میرینید، عکس گرفتن ازتون وقتی تو توالت درحال زور زدن هستید، میل به فیلم گرفتن از سکس و پخش در شبکه های مجازی، مسخره کردن شما درهنگام پریود، عکس از نوار بهداشتی خونی شما و به اشتراک گذاشتن آن در توییتر، خوردن تمام سیب زمینی سرخ کرده هایی که برای مهمان درست کرده اید، نزدن عطر و مام به مدت یک ماه، نشستن دست بعد از توالت به مدت سه سال، نگرفتن ناخن ها تا جایی که جلبک زیر ناخن ها پیدا شود، دست کردن توی دماغ و مالیدن زیر میز چیزهایی است که باید تحمل کنید و عکس العمل خوب نشان دهید وگرنه خیانت در مردان 100 درصد افزایش میابد 

چند نکته: 
به طور مثال همسرتان دوست دارد وقتی شما برایش ساک می زنید نگوید که دارد آبش می آید تا آبش را بریزد توی حلق شما، یا وقتی در رختخواب خوابیده به شما می گوید: عزیزم شاش دارم حال ندارم برم دستشویی دهنتُ باز کن، یا وقتی سر حال است آروق بزند توی صورت شما تا شاد شود زندگیتان، یا وسط احساسی ترین و غم انگیز ترین لحظه های زندگی بگوزد، مثلن شما مادرتون مُرده دارید مثل سگ گریه میکنید بغلش می کنید گریه می کنید میگید: عزیزم دیدی بی مادر شدم؟ شوهر شمام میگه آره بی مادر و زارت میگوزه، پس آنها را درک کنید دست خودشان نیست آنها بی گناهند بلکه خلقت آنان اینگونه است

پس نتیجه میگیریم همه چی تقصیره زناست. همینی که هست. نتیجه ی خودمونه دلمون می خواد اینجوریا نتیجه بگیریم . پسرا دست و جیغ و هورااااااااا 

:| 

:|

خجالت بکشید مگه برنامه عمو پورنگه؟ سنگین باش :| 

دست علی نگهداریتون ^_^ 

علی یکی از دوستامونه خیلی دستاش قویه واسه همین گفتم فکر نکنید توهین کردم

روایات تاریخی - فصل اولین سکس فامیلی

این از قبل پست توبه مونده بود، هی نگاهش می کردم هی ازش میگذشتم، هی با خودم کلنجار میرفتم، هر کاری کردم دلم نیومد پاکش کنم، 9 تا پستُ پاک کردم ولی چون این اولین روایت تاریخیی بود که پیش نویس کردم نتونستم پاکش کنم. البته اولی بود ولی شما دارید آخر می خونیدیش... گفتم هر چه باداباد ... اینم آخرین روایت تاریخی در این سبک . 


با حضور : آقای صدا جبی ، ملکه صحنه ها حوا، صدای بی همتای روایات تاریخی آدم، مرد بی تکرار صحنه ها هابیل و خدای احساس قابیل  



روزی حضرت آدم برای تهیه غذا به جنگل رفت و در جنگل توسط یک داییناسوره کس ننه کشته شد و بگا رفت ، داییناسور پای خود را روی جسده حضرت آدم نهاد و رفت، این خبر به گوش حوا و هابیل و قابیل رسید، آنها تعجب کردند که یعنی چی مُرده؟ آنها تا به حال تجربه مُردن کسی را نداشتند و این اولین تجربه آنها بود، وقتی جبرئیل گفت پدرتان آدم مُرده است هابیل یک نگاه به قابیل کرد و گفت به کیرم (اولین به کیرمه تاریخ)، حوا هم بعد از چند دقیقه سکوت به درست کردن لازانیا برای شام بچه ها ادامه داد ولی قابیل به فکر فرو رفت، جبرئیل به او نگاهی کرد و گفت به چی فکر می کنی؟ قابیل گفت دیروز داییناسوری را دیدم که فکر می کنم به او حس عاشقی دارم، جرئیل گفت: کُس نگید بابا، آدم مُرده دیگه برنمیگرده یکی از شما دوتا باید مادرتونُ بکنید تا نسل بشر ادامه پیدا کنه، هابیل شیرجه زد و با آمادگی جسمانیه مثال زدنی خود را به جبرئیل رساند و با پشت دست توی دهن ایشان زد جوری که دهان جبرئیل پر از خون شد 
جبی: مگه کرم کون داری سگ ننه؟ 
حوا: چرا به من فحش میدی؟ 
جبی: چون تو تربیتش کردی 
حوا: تربیت فرقونی چنده؟ صب تا شب رفتن با داییناسورا بازی کردن بزرگ شدن 
جبی: توصیه می کنم کتاب های دکتر الکساندر ترانچ رو تهیه و مطالعه کنید 
هابی: همینمون مونده فقط مادرمونُ بکنیم 
جبی: نه پس بیا منُ بکن 
قابی: خب اگه مادرمونُ نکنیم کسی رو نداریم بکنیم که مجبوریم تا آخر عمر جق بزنیم 
حوا: مگه جقم میزنی کسکش؟
قابی: نه من گه بخورم جق بزنم 
جبی: خلاصه من اومدم بهتون بگم که نسخ نمونید، درضمن حوا خدا گفت بهت بگم خیار یه میوه است و استفاده خوراکی داره پس جور دیگه ازش استفاده نکن برکت خدارو . بای :*
همه سر میز شام نشستند و غذای خود را خوردند و به این مساله فکر کردند، شب که به بستر رفتند شق درد عجیبی سراغ هابیل و قابیل آمد و طبق معمول هم حوا با خیار خود مشغول بود، نصفه شب هابیل وارد اتاق قابیل شد، قابیل از جا برخواست و نانچیکو خود را برداشت و دو ضربه به هابیل زد، هابیل از درد روی زمین افتاد 
قابی: اومده بودی منُ بکشی؟ 
هابی: کسخل اومده بودم باهات حرف بزنم برق و روشن کن 
(قابیل برق را روشن می کند ، جبرئیل نازل میشود) 
جبی: بچه ها مقامات بالا گفتن هنوز برق اختراع نشده پس اون چراغو خاموش کن 
هابی: داریم حرف میزنیما تو تاریکی نمیشه حرف زد 
جبی: رو حرف خدا حرف نزنید 
(قابیل برق را خاموش می کند و میرود به سمت هابیل دستش را روی شانه او میگذارد)
قابی: من نمی خام مامانُ، مامان باشه واسه تو 
جبی: من مامانتُ می خوام چی کار؟ تو بهشت پره کُسه 
قابی: جبی تو چرا جواب میدی ؟ 
جبی: آخه دستت روی شونه منه 
هابیل : برقُ روشن کنید مثل آدم حرف بزنیم 
جبی: میگم هنوز اختراع نشده چرا نمی فهمی؟
(هابیل بلند شد قابیل را در آغوش گرفت و بوسید)
جبی: هر چقدرم منُ ببوسی فایده نداره میگم برق اختراع نشده 
هابی: تورو بوسیدم؟ خب گمشو از این وسط برو کنار 
قابی: تو که نمیذاری برقُ روشن کنیم حداقل وسطمون واینستا 
جبی: اوکی 
قابی: هابیل برو بخواب فردا حرف میزنیم 
هابی: این کیه از پشت چسبیده به من؟ 
جبی: منم 
هابی: چرا؟
جبی: گفتی وسط واینستم، نگفتید پشتتونم نمی تونم وایستم که 
هابی: از پشت چسبیدی به کونم کسکش دارم کیرتُ حس می کنم 
جبی: خب کیر دارم که داری حسش می کنی 
هابی: یه ذره دورتر وایستا بزار حرف بزنیم 
جبی: اوکی 
قابی: من با تو مشکلی ندارم هابیل، اگه می خوای مامانُ بکنی بکن 
هابی: خدا به دور مگه آدم مادرشُ می کنه ؟
جبی: پس آدم کیو می کنه ؟
قابی: زنشو
جبی: شما زن دارید ؟
قابی: به خدا بگو برامون تولید کنه 
جبی: فکر می کنیم ما اون بالا بیکاریم بشینیم واسه شما زن تولید کنیم ؟
هابی: پس چی کار می کنید؟ 
جبی: علف میزنیم 
هابی: علف چیه ؟
جبی: چیز خوبیه ، جوابه ، خوده شما حاصل دوتا رول علف مشتی هستید 
هابی: باشه ، قابیل اگه تو مشکلی نداشته باشی من مامانُ می کنم 
قابی: باشه داداش 3>
هابی: چشی :* 
قابی: فداتم ^_^
هابی: داداشمی *_*
جبی: بسه دیگه o_O
(هابیل به اتاق خود رفت و آسوده خوابید صبح که برای صبحانه بیدار شد دید مادرش توی شومینه خوابیده، او را بیدار کرد و گفت چرا آنجا خوابیدی، او برای هابیل توضیح داد که دم صبح با قابیل یه سکس وحشی خفن داشته و متذکر شد که کیر قابیل اندازه داییناسور است و حوا بسیار از این مطلب راضی بوده و این مطلب باعث شده خیاری که مدتها استفاده می کرده را برای ناهار سالاد کند تا بچه ها بخورند، هابیل از شنیدن این مطلب کُس و کونش جر خورد و به دنبال قابیل رفت و او را در میان صحرا پیدا کرد)
هابی: هکتووووووووووووررررر
جبی: عزیزم هکتور خره کیه ؟ قابیله این 
هابی: پس هکتور کیه ؟
جبی: چه میدونم از خودت اسم در میاری 
هابی: قابیل 
قابی: جون داداش؟ 
هابی: مامانُ کردی؟ 
قابی: آره دیشب رفتم دیدم داره خیار می کنه تو خودش گفتم چرا خیار بیا اصل جنسُ بگیر 
جبی: آخه آدم مادرشُ می کنه بی ناموس 
قابی: تو گه نخور همه چیز زیر سر توئه 
هابی: حالا که اینجوری شد باید یکی از ما بمیره 
قابی: خب برو بمیر 
جبی: بدم نمی گه 
هابی: تو باید بمیری چون به من خیانت کردی 
جبی: کسخل طرف مادرشُ کرده بعد تو از خیانتش ناراحتی؟ 
قابی: من به ندای خدا گوش فرا دادم 
جبی: عوه :)))
هابی: میگامت ، مادر حق من بود سهم من بود عشق من بود 
جبی: این دیالوگِ یه فیلمه حدودن 100 هزار سال بعد 
قابی: اگه می خوای بجنگی من آماده ام 
هابی: اوکی بیا جلو 
قابی: تو بیا جلو 
جبی: ترو خدا سریع کارو تموم کنید ما بریم یه علف تازه گرفتم بوش عرشُ برداشته 
(هابیل و قابیل با هم درگیر میشوند این وسط چند مشت و لگد هم جبرئیل می خورد، بعد از مدتها کم کم خسته میشوند قابیل از روی زمین بلند میشود میرود یک بیل برمیدارد و می خواهد با آن به سر هابیل بزند) 
جبی: چی کار می کنی جاکش؟ 
قابی: بزنم بکشمش دیگه 
جبی: نرین به تاریخ دیگه 
قابی: تاریخ چیه ؟ 
جبی: یه چیزیه که بعدن مردم میخونن، داستان شمارو مینویسن بعدن می خونن 
قابی: خب خوبه که 
جبی: خوبه ولی تو تاریخ اومده هابیل با بیل قابیلُ کشت 
قابی: خب این اشتباهه اینجاش باید عوض بشه 
جبی: حالا بخاطر توئه حشری باید کل تاریخُ بگا بدیم ؟ 
قابی: نمی شه ؟ 
جبی: راه نداره خدایی 
هابی: پس من باید بکشمش ؟ 
جبی: آره تو دسته بیل و بگیر جوری بزن تو سرش مادرش گاییده بشه 
هابی: مادرش همون مادره منه 
جبی: خب نمی شه یه جوری بزنی فقط مادر اون گاییده بشه ولی مادر خودت سالم بمونه؟ نه ؟ 
قابیل: خفه شو جبرئیل
جبی: اوکی پس یه جوری بزن فقط بمیره 
(هابیل بی معطلی ضربه ای محکم به فرق سر قابیل زد و قابیل نقش زمین شد) 
جبی: شاش داری مگه؟ 
هابی: چرا ؟
جبی: وایستا ، باید قبلش میگفتیم یه حرف آموزنده بزنه 
هابی: نمی شه من بزنم؟ 
جبی: تو بخاطر کردن مادرت داداشتُ کشتی حالا واسه ما حرف آموزنده ام می خوای بزنی؟ کسکش تو خودت سرچشمه بد آموزیی هستی 
هابی: خب الان چی کار کنیم ؟ 
جبی: هنوز نمرده داره جون میده، بلند کن تن لششو بزار یه چیزی بگه 
(هابیل قابیل را با بیل از زمین بلند می کند و هابیل بیل را پشت قابیل گذاشت تا بیل نگذارد قابیل به زمین بیفتند - چه بیل تو بیلی شد)
جبی: داداش قابیل جمع با صفاست یه چیز بگو بگرخیم 
قابی: یعنی چی؟ 
جبی: یعنی یه حرف آموزنده بزن ملت که این داستان رو در تاریخ می خونن درس عبرت بگیرن 
قابی: ترو خدا مادرتونُ نکنید 
جبی: نه این نمی شه، خانواده شما  به عنوان پایه گذار همچین سنت کسشری نمی تونن همچین نصیحتی بکنن، چون کسی گوش نمیده ، تو خودت جرسومه فسادی 
هابی: من بگم؟ 
جبی: تو گه نخور 
قابی: چی بگم پس؟ 
جبی: یه چیزی بگو، تو اشرف مخلوقاتی من که کیرتم داداش 
قابی: هر عددی ضرب در ادعا مساوی است با همان عدد 
جبی: کُس نگو مومن این جمله واسه کنفسویوسه، یه جمله از خودت بگو 
قابی: خارشُ گاییدم 
جبی: این خوبه، آموزنده نیست ولی خوب بود، حالا بمیر 
قابی: اگه به موقع به بیمارستان برسم شاید زنده بمونم 
(هابیل با بیل یک ضربه دیگر به قابیل میزند و قابیل را کامل می کشد) 
جبی: کرم کون داری؟ 
هابی: آخه گفت زنده میمونم 
جبی: نه بابا بیمارستان کجا بود که زنده بمونه کسخل؟ 
هابی: می شه منم یه جمله آموزنده بگم؟ 
جبی: نه داداش برو مادرت منتظره ، به مادرت بگو قابیلو تمساح خورد 
هابی: اوکی 
(هابیل به خانه رفت و سالها با مادر زندگی کرد و بسیار توله تولید کردند تا جایی که دنیا پر از انسان شد، هابیل 19 سال بعد به دست پسرش کشته شد و پسرش با مادرش خوابید، نسل ها و نسل ها گذشت و همینجور حوا بین فرزندان و نوه هایش دست به دست شد تا به این جلمه رسید که هر چی جنگه سر کون تنگه، از آنجا بود که همه فهمیدند همه جنگ های دنیا بر سر یک زن است و لعنت خدای بر زنانی که جنگ راه  میندازند و غر میزنند و نمیدهند و یا ساک نمی زنند ، حوا هنوز هم زنده است و در فیسبوک پروفایلی با نام مهسا جون دارد و از طریق دادن خرج زندگی را در می آورد)



سلام

^_^ مواظب فرزندان خود باشيد ، آنها را از مانيتور دور كنيد محتواي وبلاگ تخمي مي باشد o_O